تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 927

مساهمون:

ص٩٢٧
چونان محيط موج كمندش كشد به خويش * هرچ آيدش به پيش اگر كوه اگر سوار زى درگهش كشند به فتراك و از كمند * از هركه نام‌جويان وز هرچه نامدار گردنكشان به گردن و افسرنشان به سر * زيبارخان به زارى و رعناقدان به زار گردن به طوق اندر و افسر به سر قرين * با ياره يار ساعد و با گوش گوشوار از زنگ بنده تا در زنگان چو قيروان * وز تنگ برده تا در تهران چو قندهار اى آستان معدلت اى پاسبان ملك * اى كز تو شد گشوده اگر عقده‌اى به كار زنگار خورده‌ايم ز زنگان من و فلك * اندر دلم نهفته و درديش آشكار گفتن نيارم ار چه شناسيم صيقلش * اى خاك پاك درگه ميمون شهريار محروم با نصيبم و منصوب بىعمل * تحقيق يافت قاعدهء جبر و اختيار

در حكمت و موعظه و نعت النبى صلى اللّه عليه و آله و سلم

مجمرى خواهم اين جهان ز شرار * مجمعى اندر آن حكايت يار تا بسوزم چو عود در آذر * تا بگريم چو ابر در آزار الحذر از سپهر حادثه‌زاى * زينهار از جهان بىزنهار قطره‌يى بيش نيستى اول * جيفه‌يى مانده هم در آخر كار جسم لاغر ولى همان آماس * نفس فربه ولى چنان ناهار آن يكى مرده ليك در مرد او * اين دگر زنده ليك بر مردار گر شناور نهنگ اندر بحر * ور تناور پلنگ در كهسار بىثباتند قهر يزدان را * اگر آن ساكن است و اين سيار تيره و تار دل چو گور يهود * رخ برافروخته چو شمع مزار كافر ار كافرى كشد نبرد * جز و بال و نكال و عيب و عوار اى عجب نفس اگر كشد گردد * مظهر غيب و مظهر اسرار ساليان سوى مشرق و مغرب * در تكاپو كه يار خواهم يار دوست در ديده و تو ديده به راه * يار در خانه و تو در بازار درد دين گر به جان فروشندت * بخر آنگه روان به دل بسپار