گران خسبد زمين از كشته در جنگ سبكسيرت * به گاه پويه سوى چرخ با حمل گران خيزد
فلك ديدى به تيغت فتنه را گفتى كنار اولى * كه اينك شحنهء انصاف خسرو از ميان خيزد
قدر بر بازويت راندى كه قدرت اينچنين آمد * قضا بر نيرويت راندى كه نصرت زان چنان خيزد
بريق تيغ رخشان بر توانا بازوى تركان * جهانافروز و خرمنسوز چون برق يمان خيزد
غرنگ رعد از حراقهء مازندرى لشكر * شهابانداز و شيطانتاز بس آتشفشان خيزد
دو دريا ز آب و آتش از پسوپيش آنچنان هايل * كه موج از اين و تاب از آن به اوج كهكشان خيزد
تو همچون لؤلؤ و ياقوت اندر آب و در آذر * جهان را اينچنين اعجوبه بهر امتحان خيزد
همه پير و جوان زين تنگنا حيران ولى واثق * به هرچ آن كت ز رأى پير و از بخت جوان خيزد
برانديش از در چاه نخست آن سهمگين باره * از اينسو ترك پتياره چو تيرى كز كمان خيزد
كه ناگه از كمين چرخافكنى بگشودش آن مهره * كه با تارى دخان از ناى سوزان برغمان خيزد
نخستين جنبش از جا سرد شد آن گرم هنگامه * زمانش درگذشت آنسان كه در آخرزمان خيزد
به چالش اندرون گردان بياغاليده تركان را * كه نه ترك اندر آن وادى دگر نه تركمان خيزد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 924
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٢٤