يكى دستان زنم از داستان رزم پيرارت * به سازى كز نواى راستان باستان خيزد
به سالى دو فزون باشد كز آن اندر شگفتم من * اگرچه بر سر گردنده گردون ساليان خيزد
بيانش را بتشويرم همى در پايهء تختت * مرا خود تا چه از اين مختصر طبع و بيان خيزد
به خواب اندر شبى هوشم حوادث را اسير آمد * كه از يادش كنون هولم به دل بيمم ز جان خيزد
سپردم سهمگين وقعه چو بر دانندهء اختر * بگفت اخترشمار اين فتنه اندر خاوران خيزد
به شش ماه اندرون آوازه شد كز كشور توران * به ايران مرزبانى با سپاهى بيكران خيزد
يكى نستوهديوى كاشغر بنگاه كز ريوش * ز سيماب آتش رخشان ز آتش ضيمران خيزد
فسونگر همچو دستان تيغزن چون رستم دستان * كه از دستان و تيغش در جهان صد داستان خيزد
هم از قفچاق دشت آهنگ ايران را به جنبش در * همىگفتى فلك بر كينهء ايرانيان خيزد
بدان بىمر گله آشوفته گرگان گرگان را * از آن غافل كه رمح شاه چون چوب شبان خيزد
سد اسكندرستى تيغ شه يأجوج ملت را * به افسون خواستى يأجوج از سدى چنان خيزد
به حكم داور دوران كش از آرام و از جنبش * زمين آسودهتن خسبد فلك آشفتهجان خيزد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 922
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٢٢