نديدم تا رخ و زلفت ندانستم كه در گلشن * سمن از سر و بن رويد شبه از ارغوان خيزد
ندانم چيست بر طرف بناگوشت همىدانم * كه هر شب با خيالش از ضميرم ضيمران خيزد
لبودندان رخ و قامت نمودى تا شود پيدا * كه گوهر در شكر پنهان مه از سرو روان خيزد
دل آرم مجمر آن آتشى كز سرو افروزد * غبارش خط سپندش خال و از زلفش دخان خيزد
فسون سازى نگر هر خون كه چشمت ريزد از مردم * مرا از ديدگان آيد تو را از چهرگان خيزد
اگر چشم تو مى خورد است زلفت چون سيهمستان * چرا گاهى به رو غلطد گهى آشفتهسان خيزد
و گر زلفت ربايد دل چرا چشمت چو عياران * گهى بيمار تابى كم كند گه ناتوان خيزد
بهار حسنى و زيبد تو را رنگ و فريب اما * مرا در سينه آن بادى كه در فصل خزان خيزد
چنين گوهر كه ريزم از دو چشم و خاطر گويا * كز آن بر من دل نامهربانت مهربان خيزد
نخيزد از بدخشى لعل و از مازندرى ابر آن * و گر خيزد ز طبع خسرو مازندران خيزد
جهانداور خداوندا نخواهم را نمت مدحى * به طرزى كز بنان و كلك ديگر شاعران خيزد
چنان از مهر تاج و بزم بذلت بالمثل گويم * كه لعل از سنگ و شكر از نى و گوهر ز كان خيزد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 921
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٢١