تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 921

مساهمون:

ص٩٢١
نديدم تا رخ و زلفت ندانستم كه در گلشن * سمن از سر و بن رويد شبه از ارغوان خيزد ندانم چيست بر طرف بناگوشت همىدانم * كه هر شب با خيالش از ضميرم ضيمران خيزد لب‌ودندان رخ و قامت نمودى تا شود پيدا * كه گوهر در شكر پنهان مه از سرو روان خيزد دل آرم مجمر آن آتشى كز سرو افروزد * غبارش خط سپندش خال و از زلفش دخان خيزد فسون سازى نگر هر خون كه چشمت ريزد از مردم * مرا از ديدگان آيد تو را از چهرگان خيزد اگر چشم تو مى خورد است زلفت چون سيه‌مستان * چرا گاهى به رو غلطد گهى آشفته‌سان خيزد و گر زلفت ربايد دل چرا چشمت چو عياران * گهى بيمار تابى كم كند گه ناتوان خيزد بهار حسنى و زيبد تو را رنگ و فريب اما * مرا در سينه آن بادى كه در فصل خزان خيزد چنين گوهر كه ريزم از دو چشم و خاطر گويا * كز آن بر من دل نامهربانت مهربان خيزد نخيزد از بدخشى لعل و از مازندرى ابر آن * و گر خيزد ز طبع خسرو مازندران خيزد جهان‌داور خداوندا نخواهم را نمت مدحى * به طرزى كز بنان و كلك ديگر شاعران خيزد چنان از مهر تاج و بزم بذلت بالمثل گويم * كه لعل از سنگ و شكر از نى و گوهر ز كان خيزد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 921 | رضا قليخان هدايت