تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 919

مساهمون:

ص٩١٩
آسمان خواست تا خود آرايد * به دو تا قرصه‌كش در انبان است كرمش بانگ بركشيد كه هان * اين چه نادانى و چه خذلان است بىزران را درو چه بازار است * دك‌زنان را درو چه دكان است زان سپس بر درش به كديه نشست * گوهر آكند از آنش دامان است خلق در عيش و راحتند آرى * تا جهان را ملك نگهبان است امن و فربه چرد چمان به چمن * گله‌يى كش كليم چوپان است گرگ اگر نيز هست نيست عجب * آنچه زو نيست چنگ و دندان است اندر آن موقفى كه روز نشور * زو يكى وقفه‌يى به ايوان است آسمانش ز مغفر و خود است * آفتابش ز تيغ رخشان است خيزد ابرى ز گرد و اندر وى * رمح برق است و تيرباران است در كفش تيغ ابر توفان‌زاى * آرى آنجا كه بحر توفان است مدح رانم تو را و خاصه ز رزم * جاى بخشايش سخن‌دان است نه زبان ذو الفقار خاره شكاف * نه روان سنگ و روى و سندان است بحر سوز است تيغت ارچه مرا * خاطرى رشك بحر عمان است خامه چون رمح تو ستايد از آنك * شعلهء آتش و نيستان است اسب مومين و عرصه آتش‌خيز * تيغ چوبين و خصم دستان است فخر مهر است راى روشن تو * گر بگويم كه مهر رخشانست همچنان بهر نسبت است ار نه * كس نگويد كه لاله نعمان است ژاژكى چند مىتوانم بافت * گرچه آن نيز خاص طيان است

در صفت عهد ربيع و شاهدى ربيع نام و مدح ملك‌زاده

مى نوش به هنگام كه هنگام ربيع است * گيتى ز گل و لاله پر از نقش بديع است بالغ نظر آمد به چمن عاقلهء مهر * زان دايهء ابر از پى اطفال رضيع است جان در طرب و دل به نشاط است همانا * با باد ربيعى خبر از وصل ربيع است در ماه ربيع ارچه به عقرب در مهر است * با مهر ربيعم سخن از مهر ربيع است