آسمان خواست تا خود آرايد * به دو تا قرصهكش در انبان است
كرمش بانگ بركشيد كه هان * اين چه نادانى و چه خذلان است
بىزران را درو چه بازار است * دكزنان را درو چه دكان است
زان سپس بر درش به كديه نشست * گوهر آكند از آنش دامان است
خلق در عيش و راحتند آرى * تا جهان را ملك نگهبان است
امن و فربه چرد چمان به چمن * گلهيى كش كليم چوپان است
گرگ اگر نيز هست نيست عجب * آنچه زو نيست چنگ و دندان است
اندر آن موقفى كه روز نشور * زو يكى وقفهيى به ايوان است
آسمانش ز مغفر و خود است * آفتابش ز تيغ رخشان است
خيزد ابرى ز گرد و اندر وى * رمح برق است و تيرباران است
در كفش تيغ ابر توفانزاى * آرى آنجا كه بحر توفان است
مدح رانم تو را و خاصه ز رزم * جاى بخشايش سخندان است
نه زبان ذو الفقار خاره شكاف * نه روان سنگ و روى و سندان است
بحر سوز است تيغت ارچه مرا * خاطرى رشك بحر عمان است
خامه چون رمح تو ستايد از آنك * شعلهء آتش و نيستان است
اسب مومين و عرصه آتشخيز * تيغ چوبين و خصم دستان است
فخر مهر است راى روشن تو * گر بگويم كه مهر رخشانست
همچنان بهر نسبت است ار نه * كس نگويد كه لاله نعمان است
ژاژكى چند مىتوانم بافت * گرچه آن نيز خاص طيان است
در صفت عهد ربيع و شاهدى ربيع نام و مدح ملكزاده
مى نوش به هنگام كه هنگام ربيع است * گيتى ز گل و لاله پر از نقش بديع است
بالغ نظر آمد به چمن عاقلهء مهر * زان دايهء ابر از پى اطفال رضيع است
جان در طرب و دل به نشاط است همانا * با باد ربيعى خبر از وصل ربيع است
در ماه ربيع ارچه به عقرب در مهر است * با مهر ربيعم سخن از مهر ربيع است