و له ايضا
نفس اژدها است در تو و افسونگر است عقل * ز افسون عقل چارهء اين اژدها طلب
تا كى به حجلهء تنت آرايى اين عروس * اين زال شوىكش را روزى عزا طلب
ما خود فتادهايم به ما رستمى مكن * با ديو نفس اگر بتوانى غزا طلب
در راه دين هدايت از بولهب مخواه * قرآن دليل تست رو از مصطفى طلب
بيگانه را ندادند اسرار محرمان * پيغام آشنا را از آشنا طلب
والى شهر را نسپردند سر عشق * اين راز سربهمهر هم از اوليا طلب
اى جان پاىبسته به دام هواى نفس * دامت نه لايق است رهايى ز پا طلب
اى نيروى خدايى فرق خطا شكن * از آهوى ختايى دشت ختا طلب
كورانه در سياهى شب راه مىروى * از عون رهروان طريقت عصا طلب
مخطى هواى دان و ازو جز خطا مبين * معطى خداشناس و از آن در عطا طلب
و له ايضا
صاحب مشفق جهان مجد و معالى * آنكه رهى را ز خوابگاه قديم است
پيش دل و دست او نيارم گفتن * بحر جواد است يا كه ابر كريم است
دور ز بزمش فراخناى دوعالم * بر دل من تنگتر ز حلقهء ميم است
از پى اعجاز سحر اهل سخن را * كلكش در كف عصاى دست كليم است
درد فراق است بار دل نه زر و مال * آرزوى زر سزاى طبع لئيم است
منت وافر خداى را نه همانا * در سر خوان من است هركه هميم است
نعمت مردم فريب دنيا دانى * بذل لئيم است يا عطاى غريم است
و له
جاهش آن كشورى كه عرصهء دهر * زو سپنجى سراى دهقان است
قدرش آن خرگهى كه كوى سپهر * قبهء پيشگاه ايوان است
بر در مصر جامع نعمش * گرنه او دهر و قحط كنعان است