تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 918

مساهمون:

ص٩١٨

و له ايضا

نفس اژدها است در تو و افسونگر است عقل * ز افسون عقل چارهء اين اژدها طلب تا كى به حجلهء تنت آرايى اين عروس * اين زال شوىكش را روزى عزا طلب ما خود فتاده‌ايم به ما رستمى مكن * با ديو نفس اگر بتوانى غزا طلب در راه دين هدايت از بولهب مخواه * قرآن دليل تست رو از مصطفى طلب بيگانه را ندادند اسرار محرمان * پيغام آشنا را از آشنا طلب والى شهر را نسپردند سر عشق * اين راز سربه‌مهر هم از اوليا طلب اى جان پاىبسته به دام هواى نفس * دامت نه لايق است رهايى ز پا طلب اى نيروى خدايى فرق خطا شكن * از آهوى ختايى دشت ختا طلب كورانه در سياهى شب راه مىروى * از عون رهروان طريقت عصا طلب مخطى هواى دان و ازو جز خطا مبين * معطى خداشناس و از آن در عطا طلب

و له ايضا

صاحب مشفق جهان مجد و معالى * آنكه رهى را ز خوابگاه قديم است پيش دل و دست او نيارم گفتن * بحر جواد است يا كه ابر كريم است دور ز بزمش فراخناى دوعالم * بر دل من تنگ‌تر ز حلقهء ميم است از پى اعجاز سحر اهل سخن را * كلكش در كف عصاى دست كليم است درد فراق است بار دل نه زر و مال * آرزوى زر سزاى طبع لئيم است منت وافر خداى را نه همانا * در سر خوان من است هركه هميم است نعمت مردم فريب دنيا دانى * بذل لئيم است يا عطاى غريم است

و له

جاهش آن كشورى كه عرصهء دهر * زو سپنجى سراى دهقان است قدرش آن خرگهى كه كوى سپهر * قبهء پيشگاه ايوان است بر در مصر جامع نعمش * گرنه او دهر و قحط كنعان است