تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 917

مساهمون:

ص٩١٧
مدامم خسته دارد دل ز رشك آن نكو محفل * كزو هر لحظه صد طعن است لعبت‌خانهء چين را در او جمعى به پيرامون تو را كز رشكشان خندد * جهان هر صبحگه پيرامن مه عقد پروين را خداوندا گروهى مىشناسم اندرين كشور * كه نشناسند باز از قوت شكر لوت كشكين را همه از ننگ متواره ز ملك و نام آواره * از آن قوم ستمكاره نشايد نام تعيين را نه شعر و شاعرى كارم نه از وى سود بازارم * گهى از خامه اسرارم كنم در نامه تضمين را هوا را گه‌گهى بر اسب چوبين خسروى مومين * نشاندم برستودمش آن‌چنان بهرام چوبين را به مهر مهر اگر بر خواجه‌يى بردم نكورويى * ز بخت ناسزا آراستم دوشيزه عنين را ز چهر و ديدگان كازرم درياى زر و گوهر * به فتواى خرد تاوان به من افتاد كابين را مكافات طبيعت را به پاداش آن جوانمردان * ز من بگزيده جمعى را چو خامان سير نسرين را مگر شاه جهان دارا كزو لعلم همه خارا * جز او بستن كه را يارا به رو به طوق سيمين را تو دانى قدر دانش زان كه اهل فضلى و دانش * به مزكوم و به مجروح از چه بندم زلف مشكين را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 917 | رضا قليخان هدايت