تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠
كه گيتى سپنج است و بنگاه رنج * به بزم اندرش پير و برنا سپنج خداوندگاهش به چاه اندر است * سزاوار چاهش به گاه اندر است همه رامش رنج و زين رامش است * فرامش ز بنگاه آرامش است بر من بسى زشت اى دوستان * كه زندان ندانيد از بوستان بلى مرگ آن مردخوار اژدها * كه كس از دم آن نگردد رها همان اژدها پاسبان تن است * به جان و به تن آهنين‌جوشن است اگر آسمان و زمينت به كين * به آهنگ جان برزنند آستين چو مرگت نگهبان نبينى زيان * در بيم دربند و بگشا ميان ولى گر كند مرگ هنگامه تنگ * چه در آهنين‌دز چه در دشت جنگ به ناچار بايد كه دم دركشى * به گوهر اگر آب اگر آتشى

و له

چو مستان دو زلف سمن‌سايشان * ز مستى سرافكنده در پايشان همه موى تاب و همه تاب مشك * همه مشك بر زخم دلها پزشك مژه چون سيه‌مست آشفته‌اى * به روى سمن در چمن خفته‌يى دو ابرو دو سرو بهشتى به روى * خميده به نرگس ستان از دو سوى به چهر اندرش خوى گلاب بهشت * دو تابنده رخ آفتاب بهشت از آن زلفكان گره بر گره * سراپاى سيمين به مشكين زره نگاهى از آن نرگس دلنواز * جهان در جهان سحر و نيرنگ و ناز شكرخندى از آن لب لعل‌رنگ * گهر گنج‌گنج و شكر تنگ‌تنگ يكى پرتو از آن دل‌افروز چهر * زمين پرز ماه آسمان پرز مهر شود چون خرامان به ناز آن پرى * پرىبردگان بينى از خود برى دو رخ چون دو گلبرگ باغ بهشت * دو لب چون دو بيجادهء مى سرشت ز تنگى دهان رنج تنگ شكر * دمش زان برآيد خراشيده بر رخش آفتاب بهشت خداى * بهشتى گلش دست‌كشت خداى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 910 | رضا قليخان هدايت