تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 909

مساهمون:

ص٩٠٩
هيون ز آفرينش بود خار خوار * به بادام و شكر مر او را چه‌كار

حكايت در بىثباتى عالم و فناى بنىآدم

شنيدم يكى مؤبد سالخورد * در آن دم كه روشن‌روان مىسپرد تن پاكش از تابش آفتاب * چو موم اندر آتش چو شكر در آب يكى گفتش اى پير ديرينه‌روز * تن از تابش آفتابت به سوز نبستى چرا در سراى سپنج * سپنجى سرايى پى دفع رنج بناليد و گفتا درين روز كم * گر آسايش از سايه نبود چه غم شنيدم كه از گردش روزگار * به گيتى فزون داشت سال از هزار بزرگان چنين از جهان رسته‌اند * نه چون ما دل اندر جهان بسته‌اند چو روشن‌دلان بر جهان دل منه * به بيهوده دل بر سر گل منه اگر دارى از سنگ و آهن روان * بفرسايى از گردش آسمان اگر سنگى آن آهن سنگ‌خاست * اگر آهنى سنگ آهن‌رباست يكى بشنو اندرز آموزگار * كه مرگت به پايان برد روزگار اگر ماهى آن ابر تاريستى * و گر ابر باد بهاريستى تو چون طفلى و آسمانت چو مهد * قضا جنبش مهد را بسته عهد جلاجل مه و آفتابت كند * از آن جنبش آخر به خوابت كند سپنجى سرايى است گيتى دودر * كزو نيست كس را گريز از گذر چو جاويد نبود درآى و برآى * كه پايندگى راست ديگر سراى بلى جز خداوند پاينده نيست * كه پايندگى بهرهء بنده نيست چو گرگ اجل پنجه يازد دلير * به يكسان همىبشكرد گور و شير به گيتى نه كس داشتى فر جم * به ناگاه مرگش فروبست دم پى از پايه بر آسمان برد كى * گسست آسمانش سرانجام پى كه پيتاره مرگ آن پژوهنده‌اى است * كه بيچاره زان هر شكوهنده‌اى است نه كس با درنگ از خدنگش رها * نه مرد شتاب از درنگش رها