هيون ز آفرينش بود خار خوار * به بادام و شكر مر او را چهكار
حكايت در بىثباتى عالم و فناى بنىآدم
شنيدم يكى مؤبد سالخورد * در آن دم كه روشنروان مىسپرد
تن پاكش از تابش آفتاب * چو موم اندر آتش چو شكر در آب
يكى گفتش اى پير ديرينهروز * تن از تابش آفتابت به سوز
نبستى چرا در سراى سپنج * سپنجى سرايى پى دفع رنج
بناليد و گفتا درين روز كم * گر آسايش از سايه نبود چه غم
شنيدم كه از گردش روزگار * به گيتى فزون داشت سال از هزار
بزرگان چنين از جهان رستهاند * نه چون ما دل اندر جهان بستهاند
چو روشندلان بر جهان دل منه * به بيهوده دل بر سر گل منه
اگر دارى از سنگ و آهن روان * بفرسايى از گردش آسمان
اگر سنگى آن آهن سنگخاست * اگر آهنى سنگ آهنرباست
يكى بشنو اندرز آموزگار * كه مرگت به پايان برد روزگار
اگر ماهى آن ابر تاريستى * و گر ابر باد بهاريستى
تو چون طفلى و آسمانت چو مهد * قضا جنبش مهد را بسته عهد
جلاجل مه و آفتابت كند * از آن جنبش آخر به خوابت كند
سپنجى سرايى است گيتى دودر * كزو نيست كس را گريز از گذر
چو جاويد نبود درآى و برآى * كه پايندگى راست ديگر سراى
بلى جز خداوند پاينده نيست * كه پايندگى بهرهء بنده نيست
چو گرگ اجل پنجه يازد دلير * به يكسان همىبشكرد گور و شير
به گيتى نه كس داشتى فر جم * به ناگاه مرگش فروبست دم
پى از پايه بر آسمان برد كى * گسست آسمانش سرانجام پى
كه پيتاره مرگ آن پژوهندهاى است * كه بيچاره زان هر شكوهندهاى است
نه كس با درنگ از خدنگش رها * نه مرد شتاب از درنگش رها