پيمبر ز گفتار نامآور است * ز گفتار يزدان پيامآور است
به چوگان گفتار اين گوى برد * نه از رفتن و ماندن خواب و خورد
سخن خود يكى گوهر آمد بزرگ * رباينده گه يوسف و گاه گرگ
به مردم بود نام مرد از سخن * نه از سخت ستخوان نه از نرمتن
به هركس كه نيروى گفتار بيش * بدين نام نامى سزاوار بيش
ابر ناربن زان بود نام نار * كه روزى مر آن را بود نار بار
مر اين شاخ را گر سخن بار نيست * به دو نام مردم سزاوار نيست
ز هر آفرينش سخن برتر است * سخن ز آفرينش بهين گوهر است
سخنگو ندارد به دل بيم مرگ * سخن مرگ را آهنين پتك ترگ
زبان سخندان يكى خنجر است * كه گه نوشزا گه شرنگآور است
همه نوش آن آن دانا ردان * همه زهر آن بهر نابخردان
نمرد و نميرد كسى كش سخن * بود مايهء جان و نيروى تن
سخن گر نبودى كه بودى گواه * كه اين بود پيغمبر آن پادشاه
به نازش شناساى راز جهان * كه آگاهم از روزگار مهان
نبودى اگر گفت دهقان پير * چه سوديش زين هوش دانشپذير
نه در خاك ماند سخنهاى پاك * تن پاك گوينده گو شو به خاك
صبا اى سخن از تو جان يافته * چو جان پايه بر آسمان يافته
ز هر در چه دارى دل لختلخت * بران سخته لختى سخنهاى سخت
گروهى چو گاوان پروار خسب * تهىمغز و آكندهپيكر ز كسب
شكمخواره در كنج پروارهاى * به بانگ اندر از بهر گنجارهيى
ز ديدار مرد سخندان به رنج * دل و ديده زى پير گنجارهسنج
زمين گرد و آهو پى و گور سم * ز گاوان خود گاو بىشاخ و دم
نه شير و نه شاخ از پى مهر و كين * ز گاوان فروتر گروهى چنين
نكوهشگران سخنگوى مرد * به مردان گواژهزن از آن نورد
بلى گاو را رامش از بانگ گاو * نه از نالهء نال و بانگ چكاو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 908
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٠٨