تن ار آهنين پنجه او را برنج * از آن رنج ره يافته سوى گنج
چو گنج آهنين بند از آن رها * گسسته پى از پاس آن اژدها
كه محمود با شست گرد دلير * ز درگه شنيدند هراى شير
همه رنگشان كرد بدرود چهر * بريدند از هستى خويش مهر
چو گورى كه در تنگنا با هزبر * درآيد بدراند از جفته ابر
ز ايوان همه تيغها آختند * به كين جهانسوز شه تاختند
كه خسرو برآهيخت تيغ از نيام * بغريد چون پور دستان سام
سرآغاز بر ترك محمود راند * چنان كش پدر بر به بهبود راند
كه آن ترك فولاد برهم دريد * چو آتش به سنگ اندرون جا گزيد
پس آنكه فتاد اندر آن شست ترك * چو در گلهء ميش گرگى سترك
به هر تن كه راندى دژآگاه تيغ * بمانديش در ناى باد دريغ
يكى تن از آن پهلو تيغزن * به در شد نديدند از آن انجمن
تن بدگهرشان به شمشير تيز * همىكرد از خشم و كين ريزريز
پس آنگه رسيدند لشكر ز راه * همه در شگفت از جهانسوز شاه
همش از شبستان بسى ماهروى * كشيدند تركان همه موبهموى
به ناخن شخوده رخ پردگى * كه سخت است بر پردگى بردگى
در ستايش خاقان صاحبقران فتحعلى شاه
به بگذشتگانشان بكاويد خاك * به كين آتش افروخت در هر مغاك
اگر بود داد خدايى سپهر * در آن بود چهر خداوند مهر
اگر فر يزدان جهانى بدى * جهانبان در آن آسمانى بدى
گرش پيكرى فر و فرهنگ بود * فراخاى گردون بر آن تنگ بود
بزرگى اگر آشكارا شدى * ز خردان درگاه دارا شدى
بلندآستانش بلندآسمان * زهى سستى پرمرغ كمان
خود از چشمهء راى او زايشى * جز اين دانشم نيست بخشايشى