تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 906

مساهمون:

ص٩٠٦
تن ار آهنين پنجه او را برنج * از آن رنج ره يافته سوى گنج چو گنج آهنين بند از آن رها * گسسته پى از پاس آن اژدها كه محمود با شست گرد دلير * ز درگه شنيدند هراى شير همه رنگشان كرد بدرود چهر * بريدند از هستى خويش مهر چو گورى كه در تنگنا با هزبر * درآيد بدراند از جفته ابر ز ايوان همه تيغها آختند * به كين جهانسوز شه تاختند كه خسرو برآهيخت تيغ از نيام * بغريد چون پور دستان سام سرآغاز بر ترك محمود راند * چنان كش پدر بر به بهبود راند كه آن ترك فولاد برهم دريد * چو آتش به سنگ اندرون جا گزيد پس آنكه فتاد اندر آن شست ترك * چو در گلهء ميش گرگى سترك به هر تن كه راندى دژآگاه تيغ * بمانديش در ناى باد دريغ يكى تن از آن پهلو تيغ‌زن * به در شد نديدند از آن انجمن تن بدگهرشان به شمشير تيز * همىكرد از خشم و كين ريزريز پس آنگه رسيدند لشكر ز راه * همه در شگفت از جهانسوز شاه همش از شبستان بسى ماهروى * كشيدند تركان همه موبه‌موى به ناخن شخوده رخ پردگى * كه سخت است بر پردگى بردگى

در ستايش خاقان صاحبقران فتحعلى شاه

به بگذشتگانشان بكاويد خاك * به كين آتش افروخت در هر مغاك اگر بود داد خدايى سپهر * در آن بود چهر خداوند مهر اگر فر يزدان جهانى بدى * جهانبان در آن آسمانى بدى گرش پيكرى فر و فرهنگ بود * فراخاى گردون بر آن تنگ بود بزرگى اگر آشكارا شدى * ز خردان درگاه دارا شدى بلندآستانش بلندآسمان * زهى سستى پرمرغ كمان خود از چشمهء راى او زايشى * جز اين دانشم نيست بخشايشى