ز خاور چو افروخت چهر آفتاب * ز پس ماند دريا و شخ و تكاب
چو شيران به صحراى گرگان رسيد * به آوردگاه ستركان رسيد
همىگفت كاى سنگ اين كوه و در * درآمد زره مهر بيجادهگر
همه سنگ خارا چو ياقوت ناب * ز خون آورد اين بلندآفتاب
ز خون گوانتان كند چوب خشك * به ترى گواژهزن بيدمشك
در و دشت بتخانهء چين كند * ز خون دليران نگارين كند
ز تنهاى گردان گو زين پرند * بينبايدت هر گو و لوركند
روانت كند ساليان دراز * خوران و چران در نشيب و فراز
ازينگونه با كوه و هامون بگفت * همىگفت و آراست راز نهفت
كه محموددز آمدش آشكار چو رويينهدز بر به اسفنديار * تو گفتى همه زندهپيل آمدند
و يا آتشين موج نيل آمدند * جهانسوز شه چون دژآگه درخش
به آهنگ آن دز برانگيخت رخش * بدان دز زمين چون درآورد تنگ
بپريد از كندهاش بىدرنگ * ز دنبال آن پنج گرد دلير
ز پل برگذشتند چون نره شير * سه تن زان دليران به در بازماند
ابا آن دو تن سوى محمود راند * در آن دم كشان انجمن ساز بود
ازو بر زبان همه راز بود * ز كرياس در آن گو پهلوان
بغريد ناگه چو شير ژيان * كه اى مانده مهمان به در كوفته
ز رنج تكاپو برآشوفته * خود آراسته كاخ را ز انجمن
به بگماز رامش در آن تكيهزن * برآسوده از بيم پروردگار
تن كشتهاش مانده در خاك خوار * خورشهاى شيرين و چرب و سره
بسى ساز داده فره در فره * به بيچاره درويش در بسته باز
خوران و چران با همالان به ناز * كنون باد ناخوانده مهمان نو
همايون بدان شيرمردان گو * ز خوردن يكى دست داريد باز
كه ناخوانده مهمانى آمد فراز * خورش يافته پارههاى جگر
به پى كوفته سنگ هر بوم و در
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 905
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٠٥