تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 905

مساهمون:

ص٩٠٥
ز خاور چو افروخت چهر آفتاب * ز پس ماند دريا و شخ و تكاب چو شيران به صحراى گرگان رسيد * به آوردگاه ستركان رسيد همىگفت كاى سنگ اين كوه و در * درآمد زره مهر بيجاده‌گر همه سنگ خارا چو ياقوت ناب * ز خون آورد اين بلندآفتاب ز خون گوانتان كند چوب خشك * به ترى گواژه‌زن بيدمشك در و دشت بتخانهء چين كند * ز خون دليران نگارين كند ز تنهاى گردان گو زين پرند * بينبايدت هر گو و لوركند روانت كند ساليان دراز * خوران و چران در نشيب و فراز ازين‌گونه با كوه و هامون بگفت * همىگفت و آراست راز نهفت كه محموددز آمدش آشكار چو رويينه‌دز بر به اسفنديار * تو گفتى همه زنده‌پيل آمدند و يا آتشين موج نيل آمدند * جهانسوز شه چون دژآگه درخش به آهنگ آن دز برانگيخت رخش * بدان دز زمين چون درآورد تنگ بپريد از كنده‌اش بىدرنگ * ز دنبال آن پنج گرد دلير ز پل برگذشتند چون نره شير * سه تن زان دليران به در بازماند ابا آن دو تن سوى محمود راند * در آن دم كشان انجمن ساز بود ازو بر زبان همه راز بود * ز كرياس در آن گو پهلوان بغريد ناگه چو شير ژيان * كه اى مانده مهمان به در كوفته ز رنج تكاپو برآشوفته * خود آراسته كاخ را ز انجمن به بگماز رامش در آن تكيه‌زن * برآسوده از بيم پروردگار تن كشته‌اش مانده در خاك خوار * خورشهاى شيرين و چرب و سره بسى ساز داده فره در فره * به بيچاره درويش در بسته باز خوران و چران با همالان به ناز * كنون باد ناخوانده مهمان نو همايون بدان شيرمردان گو * ز خوردن يكى دست داريد باز كه ناخوانده مهمانى آمد فراز * خورش يافته پاره‌هاى جگر به پى كوفته سنگ هر بوم و در