تن از سنگ و جان ز آهن و دل ز روى * چو ديوانه گرگان درندهخوى
گروهى چو ديوان جادو سرشت * پرستندهء آن بدانديش زشت
به كار نبرد از زدوده سنان * ربايندهء اختر از آسمان
نهنگاوژن از آتش كين در آب * شبهگون كن چهرهء آفتاب
همه ترك چرخافكن تيرزن * همه ديو نستوه شمشيرزن
سراسر به پيكر چو كوه بلا * تناتن به چالش چو نراژدها
همه ديو هامون و گرگ گله * شب و روز در كوه و هامون يله
نه انباز با جانشان آگهى * نه از پاك يزدانشان آگهى
همه ناسپاسى برآراسته * به كين خداوند خود خاسته
ز جنگ اگر كاى دزران روش * كه آراست با بدسگالان بوش
شد آگاه محمود ناپاكزاد * بلرزيد چون خشكخارى ز باد
به دم در ز تيغ جهانسوز شاه * همى باد سردش به بىگاه و گاه
كه اين شاه در كينه چون آتش است * همش كينه در سينه چون آتش است
ازين در دم اژدها كس رهاست * رهايى ازين در دم اژدهاست
يكى چاره بايد ازين پتك و ترگ * كه از در درآيد به ناگه چو مرگ
يكى انجمن كرد و تركان خويش * پى چاره خواند آن بدانديش پيش
بگفت اى گزيده جهانخوردگان * فراوان ستاره بهسربردگان
به ما تنگ شد روزگار فراخ * كنون بايد آراست بدرود كاخ
به كين آخته يال شاهى كه اوى * بدراند از چنگ پولاد روى
يكى ناگهان مرگمان در پى است * كه زهراب مرگ آب تيغ وى است
اگر كاى را پست با خاك كرد * جگرگاه سالار او چاك كرد
به يكسر شبستان آن درشكست * زن و دخت دادش به تركان مست
به خون پدر خشم و كين آورد * يلك ترك و اورنگ و زين آورد
فروزد ز خاور چو خور بام سر * زند شام بر لشكر باختر
بود گر چو كوه درنگى به جنگ * ولى چون درخشش نباشد درنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 903
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٠٣