تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 904

مساهمون:

ص٩٠٤
كند خاره خاك و كند خاك گرد * كند گرد از باره گردون نورد به بينندهء بخت بدخواه خواب * بدانديش برف است و آن آفتاب در اين بايد انديشه‌اى كرد ژرف * كه افتادمان سخت كارى شگرف گر ايدر نمانيم و رانيم بور * به تركان پناهنده زى مرز تور رساند به پوشيده رويان گزند * چه كافور موى و چه مشكين كمند شكست آورد بر شبستانمان * به پاى آورد زيردستانمان مگر اندرين دز درنگ آوريم * به تن تا بود توش جنگ آوريم ببينيم تا چون نبشت آمد است * نبشت كه بر خوب و زشت آمد است و زان‌سو بهادر جهانسوز شاه * گزينندهء زين به زرينه‌گاه به بندآور يال افراسياب * كمن‌افكن گردن آفتاب به پاى آور هر گراينده‌سر * به خاك افكن يال هر تاجور گشاينده با اژدها جنگ و كين * رباينده مردان جنگى ز زين به گازآور يال كنداوران * به ساز آور مويهء مادران چو راند سپه هور و درياى قير * چو گيرد كمان هوش و آهنگ تير ز تيرش دد و بيم رنج دهان * ز گرزش هما و غم استخوان از آن تن همه خنجك زهرناك * ازين استخوان سربه‌سر سوده خاك به آهنگ محمود لشكر كشيد * به مهر اختران كاويان بركشيد تو گفتى زمين در هم آورد چرم * درشتى به پشت اندرش گشت نرم ز فرسنگ او مايهء سنگ شد * فراخاى هر پهنه‌يى تنگ شد همه سنگ او پرنيان و حرير * درشتيش نرمى بلنديش زير نه آگاه لشكر ز درياى ژرف * نه دانا تكاور ز كوه شگرف به خاور اگر گردشان شد فراز * همان گرد ننشسته بر خاك باز كه در باخترشان ز سم سمند * شدى گرد ديگر به گردون بلند به هم كوه و هامون و دريا و رود * چه سنگ سياه و چه آب كبود پى كين آن بدگهر ديوزشت * به هم درنورديد و درهم نوشت