به هر راز از آن راز داناترى * به دانش ز دانش تواناترى
همى شه ستودش ازينسان به مهر * همى او به پوزش زمينساى چهر
به پايان ز اورنگ پرداخت جاى * چمان شد بهسوى پرستشسراى
به آيين پاكان اين آب و خاك * زد آن آب روشن به خورشيد پاك
بهجاى ستايش خراميد باز * دگر با خداوند آراست راز
شنيدى ز بيم خداوند هوش * جرنگيدن استخوانش سروش
ببوسيد خاك از لب پاك خويش * برآهيخت شمشاد چالاك خويش
در صفت گلستان و باغ و مدحت خاقان صاحبقران و ذكر شكار شير
در آن كاخ مينوسرشت از دو سوى * يكى گلستان بود با رنگ و بوى
به هر شاخ دلكش شباهنگ مست * به آهنگ خوش برده دلها ز دست
تذروان به هر سرو مرغوله ساز * به مرغوله جانپرور و دلنواز
خرامان هزارانش طاووسمست * بر چنبر چترشان چرخ پست
چو ار تنگ مانى همه رنگرنگ * ز آزرمشان كلك مانى و ننگ
نگارين ز بىرنگ هستى نگار * پروبالشان چون بهشت و بهار
نه شنگرف و زرنيخ و زنگار و زر * ولى هر پرى را به صد رنگ فر
به لرزش به هردم دم رنگ رنگ * در آن لرزش آهنگى آزرم چنگ
خرامان نر و ماده در بوم و بام * چو كبك درى دلكش و خوشخرام
به هر آبگير آب روشن روان * چو در مغز دانش چو در تن روان
فروزان در آن آسمان رنگ آب * رخ شه چو در آسمان آفتاب
گهى عاج بينى گهى آبنوس * گهى لعل يا بى گهى سندروس
هم از آفتاب اندرون روشن آب * به ايوان يكى موجزن آفتاب
و يا پاىكوبان مهروى شاه * شده دستافشان درين بزمگاه
جهان كدخدا شاه خورشيد فر * بهشت مهى آسمان هنر
چو باغى به گلگشت آن تازه باغ * و يا در شبستان چو روشن چراغ