تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
به هر راز از آن راز داناترى * به دانش ز دانش تواناترى همى شه ستودش ازين‌سان به مهر * همى او به پوزش زمين‌ساى چهر به پايان ز اورنگ پرداخت جاى * چمان شد به‌سوى پرستش‌سراى به آيين پاكان اين آب و خاك * زد آن آب روشن به خورشيد پاك به‌جاى ستايش خراميد باز * دگر با خداوند آراست راز شنيدى ز بيم خداوند هوش * جرنگيدن استخوانش سروش ببوسيد خاك از لب پاك خويش * برآهيخت شمشاد چالاك خويش

در صفت گلستان و باغ و مدحت خاقان صاحبقران و ذكر شكار شير

در آن كاخ مينوسرشت از دو سوى * يكى گلستان بود با رنگ و بوى به هر شاخ دلكش شباهنگ مست * به آهنگ خوش برده دلها ز دست تذروان به هر سرو مرغوله ساز * به مرغوله جان‌پرور و دلنواز خرامان هزارانش طاووس‌مست * بر چنبر چترشان چرخ پست چو ار تنگ مانى همه رنگ‌رنگ * ز آزرمشان كلك مانى و ننگ نگارين ز بىرنگ هستى نگار * پروبالشان چون بهشت و بهار نه شنگرف و زرنيخ و زنگار و زر * ولى هر پرى را به صد رنگ فر به لرزش به هردم دم رنگ رنگ * در آن لرزش آهنگى آزرم چنگ خرامان نر و ماده در بوم و بام * چو كبك درى دلكش و خوش‌خرام به هر آبگير آب روشن روان * چو در مغز دانش چو در تن روان فروزان در آن آسمان رنگ آب * رخ شه چو در آسمان آفتاب گهى عاج بينى گهى آبنوس * گهى لعل يا بى گهى سندروس هم از آفتاب اندرون روشن آب * به ايوان يكى موج‌زن آفتاب و يا پاىكوبان مه‌روى شاه * شده دست‌افشان درين بزمگاه جهان كدخدا شاه خورشيد فر * بهشت مهى آسمان هنر چو باغى به گلگشت آن تازه باغ * و يا در شبستان چو روشن چراغ