تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠
چو بشنيد برسان آذرگشسب * فروجست از اسب و پى كرد اسب بگفت اين سخن نى مرا در گمان * كه اين خواهد از من بلندآسمان پس آغاز يازيد آن نابكار * چو آتش پرندآور آبدار بغريد و آهنگ آن شير كرد * ز گرد آسمان چشمهء قير كرد نظاره دو لشكر به آهنگ‌شان * كه تا چون گرايد دل و چنگشان كه شير خدا بآسمانگون سپر * نهان كرد آن آسمان‌ساى سر مر آن اهرمن راند تيغى چو آب * به چرخى كه بود از بر آفتاب سپر شد دونيم و نشستش به سر * كه تيغ آخت آن شاه پرخاش‌خر به بيغاره گفتش كه من خردسال * به جنگ تو افراختم برز و بال بتنها در اين پهن‌دشت نبرد * نه جز تيغ و بازو مرا پايمرد تو با اين بر و برز و چنگال و بال * به يارى بر خويش خوانى همال دژم عمرو پيچيد از آن گفت روى * كه آن شيردل شاه پرخاش‌جوى برآورد هرا چو شير ز دل * به ران راندش آن تيغ آهن‌گسل دو رانش كه آمد دو رويين ستون * جدا كرد از آن آتش آبگون چنان گرد برشد در آن گيرودار * كه شد آسمان و زمين تيره‌وتار سر اين يكى كان درآمد به گرد * خروشان يكى كين نگون در نبرد در آن قيرگون گرد شير ژيان * نشست از بر زنده پيل دمان ولى قيرگون كردشان پرده‌پوش * نهان ديو تاريك و روشن سروش برآورد پس خنجر آب‌رنگ * چو دندان نراژدها پرشرنگ زنخ زو بپيچيد چون گوسپند * بخوارى بريدش سر ناپسند كه در آسمانها خروشان سروش * سرايانش بس نام يزدان تبوش به يثرب زن و مرد مويان به زار * ز انديشهء شير پروردگار كه بدريد شير خدا گرد را * بريده سر ناسزا مرد را به موى زنخش اندر آورده چنگ * همه چنگ از خونش بيجاده‌رنگ همان شير را خون ز تارك روان * از آن خاك پرلاله و ارغوان