چو بشنيد برسان آذرگشسب * فروجست از اسب و پى كرد اسب
بگفت اين سخن نى مرا در گمان * كه اين خواهد از من بلندآسمان
پس آغاز يازيد آن نابكار * چو آتش پرندآور آبدار
بغريد و آهنگ آن شير كرد * ز گرد آسمان چشمهء قير كرد
نظاره دو لشكر به آهنگشان * كه تا چون گرايد دل و چنگشان
كه شير خدا بآسمانگون سپر * نهان كرد آن آسمانساى سر
مر آن اهرمن راند تيغى چو آب * به چرخى كه بود از بر آفتاب
سپر شد دونيم و نشستش به سر * كه تيغ آخت آن شاه پرخاشخر
به بيغاره گفتش كه من خردسال * به جنگ تو افراختم برز و بال
بتنها در اين پهندشت نبرد * نه جز تيغ و بازو مرا پايمرد
تو با اين بر و برز و چنگال و بال * به يارى بر خويش خوانى همال
دژم عمرو پيچيد از آن گفت روى * كه آن شيردل شاه پرخاشجوى
برآورد هرا چو شير ز دل * به ران راندش آن تيغ آهنگسل
دو رانش كه آمد دو رويين ستون * جدا كرد از آن آتش آبگون
چنان گرد برشد در آن گيرودار * كه شد آسمان و زمين تيرهوتار
سر اين يكى كان درآمد به گرد * خروشان يكى كين نگون در نبرد
در آن قيرگون گرد شير ژيان * نشست از بر زنده پيل دمان
ولى قيرگون كردشان پردهپوش * نهان ديو تاريك و روشن سروش
برآورد پس خنجر آبرنگ * چو دندان نراژدها پرشرنگ
زنخ زو بپيچيد چون گوسپند * بخوارى بريدش سر ناپسند
كه در آسمانها خروشان سروش * سرايانش بس نام يزدان تبوش
به يثرب زن و مرد مويان به زار * ز انديشهء شير پروردگار
كه بدريد شير خدا گرد را * بريده سر ناسزا مرد را
به موى زنخش اندر آورده چنگ * همه چنگ از خونش بيجادهرنگ
همان شير را خون ز تارك روان * از آن خاك پرلاله و ارغوان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 890
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٩٠