بهسوى پيمبر ابا سر چميد * چو دلها كز آن سر به بر آرميد
منم جنگ را گفت درندهشير * منم شيبه را گفت فرخنبير
ز بهر جوان مرگ به از گريز * اگر با بلندآسمانش ستيز
پيمبرش گفت اى گزين خداى * ابا عمرو آراستى كيمياى
بگفت آرى اى نامور شهريار * كه مر جنگ را كيميا هست يار
پيمبر به شير خدا پس سرود * كه اى بر به بازوى پاكت درود
به دادار پاك از در بندگى * از اين آفرينش پرستندگى
كران تا كران اندرين كارگاه * ز آغاز و انجام اين بارگاه
همى زخم تيغ تو افزون و به * بر پاك يزدان كزو بر تو زه
عمر نيز با آن خداوند گفت * كه اى شيردل گرد با يال و سفت
چرا جوشن عمرو از تن برون * نكردى چو رانديش در خاك و خون
كه به زان نديده تنى جوشنى * چنان جوشنى را چنين به تنى
سرودش كه باشد مرا بس گران * كه مانم برهنهتن مهتران
چنين رانده رادان كه چون خواهرش * پى مويه آيد بر پيكرش
تنش ديد در جوشن خويشتن * به فرزانگى گفت كاى انجمن
بسش بوده بخشنده فرخهمال * همايون به فر و همايون به فال
ز دردش ولى سخت بگريستى * پراندوه و بشخوده رخ زيستى
پژوهيد كاين زاد سرو بلند * به كين از كدامين تن زورمند
چنين خوار و آسان درآمد ز پاى * سرودند از تيغ شير خداى
چو آگاه شد بست از مويه دم * كزين پس به سوكش نباشم دژم
گر او را هماورد ديگر به گرد * درآورده بودى به دشت نبرد
خروشيدمى زار تا بودمى * به سوكش تن و جان بفرسودمى
از مثنوى شهنشاه نامهء اوست
همان نازنين مرغ زيبا نواى * نوايش نوآيين دمش جانفزاى