تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 891

مساهمون:

ص٨٩١
به‌سوى پيمبر ابا سر چميد * چو دلها كز آن سر به بر آرميد منم جنگ را گفت درنده‌شير * منم شيبه را گفت فرخ‌نبير ز بهر جوان مرگ به از گريز * اگر با بلندآسمانش ستيز پيمبرش گفت اى گزين خداى * ابا عمرو آراستى كيمياى بگفت آرى اى نامور شهريار * كه مر جنگ را كيميا هست يار پيمبر به شير خدا پس سرود * كه اى بر به بازوى پاكت درود به دادار پاك از در بندگى * از اين آفرينش پرستندگى كران تا كران اندرين كارگاه * ز آغاز و انجام اين بارگاه همى زخم تيغ تو افزون و به * بر پاك يزدان كزو بر تو زه عمر نيز با آن خداوند گفت * كه اى شيردل گرد با يال و سفت چرا جوشن عمرو از تن برون * نكردى چو رانديش در خاك و خون كه به زان نديده تنى جوشنى * چنان جوشنى را چنين به تنى سرودش كه باشد مرا بس گران * كه مانم برهنه‌تن مهتران چنين رانده رادان كه چون خواهرش * پى مويه آيد بر پيكرش تنش ديد در جوشن خويشتن * به فرزانگى گفت كاى انجمن بسش بوده بخشنده فرخ‌همال * همايون به فر و همايون به فال ز دردش ولى سخت بگريستى * پراندوه و بشخوده رخ زيستى پژوهيد كاين زاد سرو بلند * به كين از كدامين تن زورمند چنين خوار و آسان درآمد ز پاى * سرودند از تيغ شير خداى چو آگاه شد بست از مويه دم * كزين پس به سوكش نباشم دژم گر او را هماورد ديگر به گرد * درآورده بودى به دشت نبرد خروشيدمى زار تا بودمى * به سوكش تن و جان بفرسودمى

از مثنوى شهنشاه نامهء اوست

همان نازنين مرغ زيبا نواى * نوايش نوآيين دمش جانفزاى