على گفت كاى شاه اينك منم * كه يك بيشه شير است در جوشنم
بر او آفرين خواند و خواندش به مهر * كه يار تو دادار گردون سپهر
به سر بست دستارش از پاك دست * گشاد دو گيتى نهانش ببست
همش داد شمشير رخشان به چنگ * همش گفت فيروز بادى به جنگ
پس آن شير يزدان پياده چو شير * به ميدان آن اهرمن شد دلير
چو با او زمين و هوا كرد تنگ * برآورد هرا چو شيران به جنگ
به آواى جانپرور دلنشين * رجز خواند ز آغاز با او چنين
كه مشتاب هان اى تهم پهلوان * كت آمد پذير اى كفوگران
دليرى كه ننديشد از جنگ تو * نه درماند از بازو و چنگ تو
اميدم بر آن كز پى مرگ تو * شود آهنين پتك بر ترك تو
به سوك تو آن مهربان مادرت * نشيند ز دردت بريده سرت
چنان چونكه بر مرگ پور جوان * شود خونفشان چشم پير نوان
به زخم شكافندهء آب رنگ * كش آوازه ماند پس از روز جنگ
سرايند مردان از آن داستان * نگارند در نامهها راستان
پس از آن شد آن زشت ديو دژم * پژوهنده از پروز و نام جم
منم گفت شير خداوند پاك * كه دلهاى شيران ز من هست چاك
چو آن شير را گشت آگه ز نام * كه از پشت عمرانش آمد كنام
به سوگند آوا برآورد و گفت * كه اى نامور گرد با يال و سفت
مرا با پدرت از مهان مهر بود * ز مهرش فروزندهام چهر بود
به هم يار ديرينه در روزگار * ز هر در مرا پير آموزگار
نخواهم به ناورد بگرايمت * تن روشن از نيزه بربايمت
تنت در هوا بازدارم چنين * تو بىبهره از آسمان و زمين
نه آگه كه با تنت انباز هوش * نه دانا كه جان يار روشن سروش
بدان خيره گفتار آن ناسزاى * چنين پاسخ آراست شير خداى
كه اى بر گزافه براكنده چرم * مرا پور فرخ برادر پدرم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 888
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٨٨