تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
على گفت كاى شاه اينك منم * كه يك بيشه شير است در جوشنم بر او آفرين خواند و خواندش به مهر * كه يار تو دادار گردون سپهر به سر بست دستارش از پاك دست * گشاد دو گيتى نهانش ببست همش داد شمشير رخشان به چنگ * همش گفت فيروز بادى به جنگ پس آن شير يزدان پياده چو شير * به ميدان آن اهرمن شد دلير چو با او زمين و هوا كرد تنگ * برآورد هرا چو شيران به جنگ به آواى جان‌پرور دلنشين * رجز خواند ز آغاز با او چنين كه مشتاب هان اى تهم پهلوان * كت آمد پذير اى كفوگران دليرى كه ننديشد از جنگ تو * نه درماند از بازو و چنگ تو اميدم بر آن كز پى مرگ تو * شود آهنين پتك بر ترك تو به سوك تو آن مهربان مادرت * نشيند ز دردت بريده سرت چنان چونكه بر مرگ پور جوان * شود خونفشان چشم پير نوان به زخم شكافندهء آب رنگ * كش آوازه ماند پس از روز جنگ سرايند مردان از آن داستان * نگارند در نامه‌ها راستان پس از آن شد آن زشت ديو دژم * پژوهنده از پروز و نام جم منم گفت شير خداوند پاك * كه دلهاى شيران ز من هست چاك چو آن شير را گشت آگه ز نام * كه از پشت عمرانش آمد كنام به سوگند آوا برآورد و گفت * كه اى نامور گرد با يال و سفت مرا با پدرت از مهان مهر بود * ز مهرش فروزنده‌ام چهر بود به هم يار ديرينه در روزگار * ز هر در مرا پير آموزگار نخواهم به ناورد بگرايمت * تن روشن از نيزه بربايمت تنت در هوا بازدارم چنين * تو بىبهره از آسمان و زمين نه آگه كه با تنت انباز هوش * نه دانا كه جان يار روشن سروش بدان خيره گفتار آن ناسزاى * چنين پاسخ آراست شير خداى كه اى بر گزافه براكنده چرم * مرا پور فرخ برادر پدرم