تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
چنين آگهى داد ازين داورى * كه از بال من گر تو خون آورى مرا جان به خرم بهشت اندرا * تنم بر به آن نغز گشت اندرا روان تو در آتش سوزناك * از آن در بسوزد خداوند پاك و گر من تو را برز نرم آورم * به چنگال چاكت به چرم آورم تو را باز دوزخ‌گرا جان زشت * مرا باز تن يار خرم بهشت به دو عمرو از روى بيغاره گفت * كه از هر درى با تو مينوست جفت نه نيكوست اى جانت زين شاد بهر * دو تن را ازين‌گونه گر داد بهر على گفت با عمرو كاين بازدار * يكى گوش با من در اين راز دار شنيدم شدى در سراى خداى * زدى چنگ در پردهء آن سراى كه در جنگ با من اگر بدكنش * نياز آورد بر سه نيكومنش ازو درپذيرم يكى زان سه خوى * نپيچم ز خواهنده از خشم روى بگفت آرى اين گفت گفت من است * همان خوى فرخنده جفت من است بگفتا سه گفت آورم اى دلير * يك زان سه از گفت من درپذير سرودش كه بسراى گفتش نخست * كه بدهى گواهى به يزدان درست بگفتا پذيراى اين نيستم * كه جز اين درين ساليان زيستم دويم گفت پيچى ز آهنگ جنگ * بپيچانى اين لشكر تيزچنگ پيمبر اگر راست در گفت خويش * تو بينى بسى فرهى جفت خويش اگر بر به كژى برآراست دم * بمانش به گرگان تازى به هم بدانديش گفت اين هم از من مخواه * كه پيچم ز كين و بپيچم سپاه كه بر من گواژه‌زنان قريش * سرايند كز بيم پيچيد جيش و ديگر به هر نامه‌اى نام من * درآرند گويندگان در سخن كه من تافتم از در بيم و باك * ز جنگ دليران دلم گشت چاك نگشتم دران انجمن پايمرد * كه خواندند سالارم از هر نورد على گفت سيم سخن آنكه من * پياده چميدم بدين انجمن فرود آى از بارهء تيزپوى * پس آنگه چو مردان به جنگ آر روى