تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 886

مساهمون:

ص٨٨٦
گر از زخمه خم گرزهء گاو رنگ * شد از آهنين پتك شيران خدنگ به پروين ز رويين‌تنان پر خود * كه سر ويسه آرند چرخ كبود چنان آتش خشم افروخته * كه انديشهء جان ز دل سوخته به تنها در آهن چو سيماب نرم * در آن استخوان شوشهء سيم گرم كه ناگه ز هامون غو . . . و ناى * برآمد بر اين گنبد ديرپاى نشستند بر بادپايان قريش * چو آتش سپه در سپه جيش‌جيش بتوفيد دشت و بفرسود كوه * درو دشت از كوه آهن ستوه هوا يا كه درياى جوشنده قار * زمين يا كه بنگاه كوشنده‌مار همى گرد چون اژدهاى سياه * گراييد پيچان به خورشيد و ماه زمين را برون شد درنگ از نهاد * سوى آسمان شد هماهنگ باد چپ و راست ارغون غژغاودم * پرآشوب از نعرهء گاودم رده بر رده رسته بر رسته ديو * برآورده بر ديو پران غريو تو گفتى كه روييده با چنگ و هنگ * ستونهاى رويين به زين خدنگ پراكندگان از تبيره همى * شدندى ز هر سو جبيره همى چو دام و چو دد رسته كردند راست * ز هر رسته‌يى رستخيزى بخاست كه ناگه در آهن يكى اهرمن * و يا زنده‌پيلى به رويينه‌تن تن تيرهء او نهفته به گبر * چو روشن درخشى به تاريك ابر سرش رازگو به آسمان كبود * به بهرام جوشن در از پر خود بد آن بدگهر عمرو بن عبد ود * كه گردون نديدى هماورد خود به تنها چو راندى سوى كارزار * هماورد جنگى سواران هزار به جاى سپر چون شدى كين‌گراى * دوساله هيون را ربودى ز جاى تنش دوزخى تفته در جوشنى * چو آن آفرينش نديده تنى هماهنگ آن پنج جنگى سوار * تكاور جهاندند زى كارزار چو با كندهء ژرف گشتند تنگ * به انديشه كردند لختى درنگ سرودند كاين چاره در كارزار * شد آن پارسى پير آموزگار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 886 | رضا قليخان هدايت