شد اين خفته و آمد آن خاسته * كه شان او چنين و چنان خواسته
يكى را درنگ آهنين بندكام * يكى در بخ مسمار و بند از خرام
بلى آهنين بند فرمانپذير * درنگ و شتابى كه شد ناگزير
همه بندگى را به بند اندريم * ز بىچون بدين چون و چند اندريم
ازو چار گوهر به چار آخشيج * دگرگونه ساز و دگرسان بسيج
گهى آفتابى فروزان كند * كه خورشيدش از تيرهروزان كند
بهشت و بهار آورد چهر او * به جانها فروزان كند مهر او
به نرمى چو چينى پرندش تنى * و يا جان روشن به پيراهنى
دو مرجان جان پرورش نوشخند * دو آهوى جادوگرش شيربند
جهان در جهان ناز انباز او * به جانها نيازآفرين ناز او
اگر پاسبان پادشه چاكرش * اگر پادشه پاسبان اخترش
گهى گوهر زنگى آراسته * از آن مايگان تنگى آراسته
ز ديدار او اهرمن در غريو * ز گفتار او كاسته مغز ديو
ز بوى دهانش پليدى به چاه * سياهى ده مشكهاى سياه
به جنبش نه مهرش به تنگى و تنگ * به جوشش نه كينش به زنگى و زنگ
نه آگه كسى كز چه شير است شير * نه دانا تنى كز چه قير است قير
همين آب و آتش همين خاك و باد * گهى زهر پرورد و گه نوشزاد
دو پرنده را او پرآراسته * ز يك مايهشان گوهر آراسته
به پريكى فر شاهى چراست * به بانگ يكى در تباهى چراست
نه در گوهر آن بسيج دگر * نه اين را تن از آخشيج دگر
يكى سنگ ازو گوهر تابناك * يكى بىبهاتر ز خاشاك و خاك
از آن فر ديهيم شاهان كند * ازين خشت گور تباهان كند
به يكسان بر اين هر دو خور ز آسمان * بتابيد آن شد چنين اينچنان
در نعت حضرت خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله
جهان را خداوند دانا يكيست * همه ناتوانا توانا يكيست