تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 884

مساهمون:

ص٨٨٤
شد اين خفته و آمد آن خاسته * كه شان او چنين و چنان خواسته يكى را درنگ آهنين بندكام * يكى در بخ مسمار و بند از خرام بلى آهنين بند فرمان‌پذير * درنگ و شتابى كه شد ناگزير همه بندگى را به بند اندريم * ز بىچون بدين چون و چند اندريم ازو چار گوهر به چار آخشيج * دگرگونه ساز و دگرسان بسيج گهى آفتابى فروزان كند * كه خورشيدش از تيره‌روزان كند بهشت و بهار آورد چهر او * به جانها فروزان كند مهر او به نرمى چو چينى پرندش تنى * و يا جان روشن به پيراهنى دو مرجان جان پرورش نوشخند * دو آهوى جادوگرش شيربند جهان در جهان ناز انباز او * به جانها نيازآفرين ناز او اگر پاسبان پادشه چاكرش * اگر پادشه پاسبان اخترش گهى گوهر زنگى آراسته * از آن مايگان تنگى آراسته ز ديدار او اهرمن در غريو * ز گفتار او كاسته مغز ديو ز بوى دهانش پليدى به چاه * سياهى ده مشكهاى سياه به جنبش نه مهرش به تنگى و تنگ * به جوشش نه كينش به زنگى و زنگ نه آگه كسى كز چه شير است شير * نه دانا تنى كز چه قير است قير همين آب و آتش همين خاك و باد * گهى زهر پرورد و گه نوش‌زاد دو پرنده را او پرآراسته * ز يك مايه‌شان گوهر آراسته به پريكى فر شاهى چراست * به بانگ يكى در تباهى چراست نه در گوهر آن بسيج دگر * نه اين را تن از آخشيج دگر يكى سنگ ازو گوهر تابناك * يكى بىبهاتر ز خاشاك و خاك از آن فر ديهيم شاهان كند * ازين خشت گور تباهان كند به يكسان بر اين هر دو خور ز آسمان * بتابيد آن شد چنين اين‌چنان

در نعت حضرت خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله

جهان را خداوند دانا يكيست * همه ناتوانا توانا يكيست