خطاب به خنجر خاقان مغفور و صدراعظم مبرور
اى خنجر آبگون دارا * تا چند بدين خسان مدارا
دندانهء ارهء قضايى * دندان دهان اژدهايى
گر زان كه تو نيز ننگ دارى * در كشتنشان درنگ دارى
گويى كه من آن زمانه سوزم * بر تير فلك جگر فروزم
اين نكته به عالمى مسلم * آخر نه زبان صدراعظم
در ملك تو را مهين وليعهد * درياى شرنگ و منبع شهد
زهر وى و كام اين تباهان * شهد وى و جام نيكخواهان
او را به اجازتى اشارت * وانگه بنگر به قتل و غارت
و له
اى آصف عهد و صدراعظم * اى بهر سجودت آسمان خم
تن يكدو ستير استخوانت * عالم عالم خرد به جانت
در دين عرب قوام از تو * در ملك عجم نظام از تو
از دين عرب نه نام مانده * وز ملك عجم نه بام مانده
فردا چه جواب مصطفى را * امروز چه عذر پادشا را
ايران همه زين گروه ويران * مشكوى شهان كنام شيران
سى اسب جنيبه همچو دارا * در پيش كشند آشكارا
هرا زر ناب و زين زرساو * از مرواريد و لعل و غژغاو
از پس تركان بگوىبازى * وز پيش جنيبهاى تازى
جوقى ز مزلفان ساده * بر گرد محفهشان پياده
زرين اطباق بر سر چنگ * از لوز و كليچه رنگ در رنگ
زينسان همه ره طبقكشانان * جوع البقر خرىنشانان
اين پايه كه شهريار دادت * پا بر سر آسمان نهادت
زان داد كه غمگسار ديدت * پس از همهء مهان گزيدت