دجال صفات چند جوزن * پيرامن آن خر گرانتن
آن مشت يهود بىسر و پاى * در كسوت پرنيان و ديباى
هريك چو دو صد طويلهء خر * ليكن به دوصد طويله گوهر
خرما طلب و وظيفه جويند * زيراكه متابعان اويند
بىقدر يهوديان غدار * در كوى ز سنگ كودكان زار
گه در برزن به خرقهچينى * گه در سر ره به رهنشينى
اكنون بر صدرى آسمان قدر * از قدر گزيده جاى بر صدر
رادان همه ناله رود كرده * از مويه غم سرود كرده
در انجمن پلاسپوشان * آهنگ بريشم خروشان
طبالنژاد چند بر گاه * نوبتزن اين بلند خرگاه
مشتى همه كر گرفته هم را * بر زهره رسانده زير و بم را
جولاههء چند خفته در مهد * چون بند ازار سستشان عهد
دلالان دلال لولى * بر رابعه رانده ناقبولى
بياعان زگال و هيزم * آتشزن دودمان مردم
قطران سوزان گلخن افروز * صندلافروز و غاليهسوز
انگشت گران بىبن و پى * انگشتنما چو آتش دى
از كاهكشان پستپايه * بر كاهكشان فتاده سايه
فالكبازان كوى و برزن * بر تارك فر و فال گرزن
از جو همه را كهن سلب نو * شمامه به كف ز مشك جو جو
آن لاشه خران بىسم و دم * دنبالهرو خران هيزم
اكنون همه فربه و تناور * وز تير و نهيق آسماندر
از جفته به طاق هفت ايوان * دندانشكن بلندكيوان
آنان كه ز ماكيانشان راز * در خايهء ماكيانشان ساز
اكنون با هم چو راز گويند * افسانه ز چرغ و باز گويند
آنان كه سگان ده به كينشان * صد خرقه از آن به پوستينشان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 879
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٧٩