اينك همه با شلال كوشان * در صيدگه مهان خروشان
آنان كه ز خار مايهجويان * با پاى تهى به خار پويان
اينك پىشان ز ناز رنجور * از خار سمور و تار سيفور
آنان كه به يك قراضه قارون * و اندر دل هفت خرقه مكنون
اكنون قارون راستينند * با صنعت سامرى قرينند
آنان كه چراغشان ستاره * دل تفته به نفتشان نظاره
اينك به قمطرهاى بلور * افروخته شمعهاى كافور
آنان كه چو خس ز جنبش موج * گاهى به حضيض و گاه در اوج
درياى جلال را كنون فلك * سبحان اللّه مالك الملك
در خطاب به صاحب مقام نبوت و شاه تخت ولايت عليهما السلام
اى صاحب شرع پرده بردار * دجالى چند را نگون آر
اى شير خدا خداى را سخت * نيكان را از بدان نگونبخت
شيران سياه و زردگوشان * مجروحان پلنگ و موشان
الماس دوسر ز كان برون كن * سنگ در و دشت لعلگون كن
اى زندهء زندگانىآرا * گر وقت نه كآيى آشكارا
دارا كه مهين خليفهء تست * بر سنت و بر وظيفهء تست
آن نايب خاص خويش را گوى * كاى ملكستان شه ملكخوى
اين تيغ كه در نيام دارى * از من پى انتقام دارى
در هردم مور مارسارش * در هر تف برق شعلهبارش
دريا دريا شرنگ جانسوز * دوزخ دوزخ تف جهانسوز
اين خوى كه چون فرشته دارى * به گر چو فرشته رهسپارى
همواره فرشته ديو سوز است * از بارقه اهرمنفروز است