نامهء نام تو هممرحلهء خورشيد است * عهدهء عهد تو همراحلهء گردون باد
اين چه فرّ است و چه فرهنگ كه دادت يزدان * گر ازين افزون ممكن هم از آنت افزون باد
شكر اللّه كه اين نامه به پايان آمد * به تن از نام همايون تواش جان آمد
از قطعات مطايبه است
اى پسر شرم كن كه گوهر شرم * زيور شيخ و زينت شاب است
جوى پشتش ز آب خلق پراست * چشمهء چشم هركه بىآب است
* * *
مرا وسطا خيوآلود و اينك * تو از خود بىخبر دارى به من پشت
حذر كن هان و هان گفتم كه برخاست * به چالاكى يكى زان چار انگشت
* * *
دى بر سر خوان خواجه رفتم * اى معشر دوستان بشارت
جستم ز هواى گرم جايى * تا جان شود ايمن از حرارت
وزبهر نماز خويشتن خواست * فرشى كه در آن بود طهارت
خادم خندان به گوشهء چشم * بر مطبخ و سفره كرد اشارت
* * *
اندرين روزگار دونپرور * نام احرار از ميان گم شد
نان آن خام قلتبان پخته است * كش شكم پرز آب مردم شد
و له ايضا
دى بر سر خوان كرم خواجه نشستم * اين زمزمه افسانهء زاغ است و جگربند
از قرصهء نانش چو يكى لقمه شكستم * از روى غضب خواجه بهسويم نظر افكند
خادم به شتاب آمد و بگريست به زارى * كاى مير مبارك قدم اى پير خردمند
اين لقمه خدا را بگذار از كف و بگذر * از خون من و خون خود و خون خداوند
بس ثنا گفتم و برش خواندم * خواند بر هر ثناى بامزه زه