تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦
نامهء نام تو هم‌مرحلهء خورشيد است * عهدهء عهد تو هم‌راحلهء گردون باد اين چه فرّ است و چه فرهنگ كه دادت يزدان * گر ازين افزون ممكن هم از آنت افزون باد شكر اللّه كه اين نامه به پايان آمد * به تن از نام همايون تواش جان آمد

از قطعات مطايبه است

اى پسر شرم كن كه گوهر شرم * زيور شيخ و زينت شاب است جوى پشتش ز آب خلق پراست * چشمهء چشم هركه بىآب است
* * *
مرا وسطا خيوآلود و اينك * تو از خود بىخبر دارى به من پشت حذر كن هان و هان گفتم كه برخاست * به چالاكى يكى زان چار انگشت
* * *
دى بر سر خوان خواجه رفتم * اى معشر دوستان بشارت جستم ز هواى گرم جايى * تا جان شود ايمن از حرارت وزبهر نماز خويشتن خواست * فرشى كه در آن بود طهارت خادم خندان به گوشهء چشم * بر مطبخ و سفره كرد اشارت
* * *
اندرين روزگار دون‌پرور * نام احرار از ميان گم شد نان آن خام قلتبان پخته است * كش شكم پرز آب مردم شد

و له ايضا

دى بر سر خوان كرم خواجه نشستم * اين زمزمه افسانهء زاغ است و جگربند از قرصهء نانش چو يكى لقمه شكستم * از روى غضب خواجه به‌سويم نظر افكند خادم به شتاب آمد و بگريست به زارى * كاى مير مبارك قدم اى پير خردمند اين لقمه خدا را بگذار از كف و بگذر * از خون من و خون خود و خون خداوند بس ثنا گفتم و برش خواندم * خواند بر هر ثناى بامزه زه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 876 | رضا قليخان هدايت