تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
مايهء فيض دو گيتى به يكى پله نهد * سايهء جود تو در پلهء ديگر گيرد خم خام تو نه جز گردن گردون بندد * ناى ضحاك بلى گرزهء حيمر گيرد ياد روى تو چو بر روزن دل افروزد * آسمان به كه به گل رخنهء خاور گيرد اى كفت از دل درياى گهر دودانگيز * گوهر و زر خس و خار و كرمت آتش تيز

بند ديگر

اى به چوگان تو اين گنبد گردان گويى * از يكى لطمهء چوگان تو گردون پويى گفتم اى كوه گران‌ناز تو اين كز سنگى * گفتم اى حصن فلك راز تو اين كز رويى هين چه با گرزش ناليد كه هان كين‌توزى * هان چه با تيغش موييد كه هين بدخويى واقفم زين سخن آرى كه سبوى و سنگى * آگهم زين مثل آرى كه خمير و مويى هفت دوزخ چه ز جوالهء تيغت تابى * هشت جنت چه ز شمامهء مويت بويى ز تو پويند به هر عرصه كه هاياهايى * ز تو گويند به هر حلقه كه هوياهويى فارسان كرمت گرم عنان هرجايى * كاروان درمت مرحله پو هر سويى تا كه رهبر شودش سوى نعيم نعمت * قايد جود تو جويندهء هر ره‌جويى اين نه سنگ است و نه آب اين زرسا و زر ناب * كز تو بىآب چو سنگ آمد بىسنگ چو آب
* * *
ابروى داد تو انباز چو با چين گردد * رخنهء مور به پيلان دم تنين گردد خار در راه نهى پا گل سورى كارد * مار بر گرد چكاوك نى پرچين گردد چرخ در راه فنا خنجك آهن ريزد * دهر بر گرد بقا بارهء رويين گردد ماه را تار قصب مار دم‌آهنج شود * مهر را شبنم گل آذر برزين گردد زد سحر حلقه كسى بر در و گفتم هان كيست * گفت زارى كه زمين زو همه زرين گردد چون درآمد ز در آن دادگر دين‌پرور * ديدمش حالتى از داد تو كز دين گردد گفت افروختهء داور رادى كه از آن * چشم من بيگه و گه مطلع پروين گردد داورى كان به جهانى ز در مهر چميد * باد زارى منش مهر چرا كين گردد باشد اين داد كه از دريا دود انگيزد * ابروى موج گر از باد گرهگين گردد