مايهء فيض دو گيتى به يكى پله نهد * سايهء جود تو در پلهء ديگر گيرد
خم خام تو نه جز گردن گردون بندد * ناى ضحاك بلى گرزهء حيمر گيرد
ياد روى تو چو بر روزن دل افروزد * آسمان به كه به گل رخنهء خاور گيرد
اى كفت از دل درياى گهر دودانگيز * گوهر و زر خس و خار و كرمت آتش تيز
بند ديگر
اى به چوگان تو اين گنبد گردان گويى * از يكى لطمهء چوگان تو گردون پويى
گفتم اى كوه گرانناز تو اين كز سنگى * گفتم اى حصن فلك راز تو اين كز رويى
هين چه با گرزش ناليد كه هان كينتوزى * هان چه با تيغش موييد كه هين بدخويى
واقفم زين سخن آرى كه سبوى و سنگى * آگهم زين مثل آرى كه خمير و مويى
هفت دوزخ چه ز جوالهء تيغت تابى * هشت جنت چه ز شمامهء مويت بويى
ز تو پويند به هر عرصه كه هاياهايى * ز تو گويند به هر حلقه كه هوياهويى
فارسان كرمت گرم عنان هرجايى * كاروان درمت مرحله پو هر سويى
تا كه رهبر شودش سوى نعيم نعمت * قايد جود تو جويندهء هر رهجويى
اين نه سنگ است و نه آب اين زرسا و زر ناب * كز تو بىآب چو سنگ آمد بىسنگ چو آب
* * *
ابروى داد تو انباز چو با چين گردد * رخنهء مور به پيلان دم تنين گردد
خار در راه نهى پا گل سورى كارد * مار بر گرد چكاوك نى پرچين گردد
چرخ در راه فنا خنجك آهن ريزد * دهر بر گرد بقا بارهء رويين گردد
ماه را تار قصب مار دمآهنج شود * مهر را شبنم گل آذر برزين گردد
زد سحر حلقه كسى بر در و گفتم هان كيست * گفت زارى كه زمين زو همه زرين گردد
چون درآمد ز در آن دادگر دينپرور * ديدمش حالتى از داد تو كز دين گردد
گفت افروختهء داور رادى كه از آن * چشم من بيگه و گه مطلع پروين گردد
داورى كان به جهانى ز در مهر چميد * باد زارى منش مهر چرا كين گردد
باشد اين داد كه از دريا دود انگيزد * ابروى موج گر از باد گرهگين گردد