رحم كن رحم به دريا و به خورشيد و به كان * اى جوانبخت كه از جود تو زارند و نوان
بند ديگر
اندر آن موقف كز جنبش ابطال رحال * كوه آهن را افتد به مفاصل زلزال
كوهها هر سو صرصر تك و آهنپيكر * شيرها هر سو رويينتن و زوبينچنگال
چرخ اگر اختر ريزد به جبال و به قفار * ابر اگر زيبق بارد به وهاد و به تلال
مىنمايد بجز اندر پر خود قواد * مىنپايد بجز اندر سر تيغ ابطال
چون ز ممكن تو به ناورد برانگيزى رخش * بنپايند دليران چو ز مهدى دجال
جر كيوان تو چون گردد جرارهء تير * از غم پور به بهرام رسد مويهء زال
از هراس تو و آغالش تيغ رخشاى * آسمان پوز زمين نالهء بخشا بخشاى
ايضا
هان صبا گرچه بود جان تو كيهان سخن * ليك نى بر در شاهى كه تنش جان سخن
اندرين عرصه كه كيهانش سرايى است سپنج * گو تو را گوى فلك در خم چوگان سخن
دست در جيب نكو پاى به دامن اولى * صولجان چون به كف فارس ميدان سخن
تو در اين مرحله درويش تهيدستى هان * سفت مآزار پى سفتهء سلطان سخن
به گر از رخنهء خود مور نبسرايد راز * در بساطى كه دهد ساز سليمان سخن
ناقد رسته بصير اى ز بصيرت عاطل * با زر ناسره مگشا سر انبان سخن
هين اگر مرد رهى شمع دعا روشن كن * وان دعا در صف مردانش به تن جوشن كن
ايضا
يا رب از بخت تو را دولت روزافزون باد * روزگارت ز مقادير قرون بيرون باد
از لآل لب تو جامهدران خورشيد است * از نوال كف تو صيحهزنان سيحون باد
دوست از برز تو همراحلهء قارن شد * دشمن از گرز تو هممرحلهء قارون باد
رشحهء لعل تو را ديدهء در دريا شد * آتش روى تو را سينهء خور كانون باد