تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
رحم كن رحم به دريا و به خورشيد و به كان * اى جوان‌بخت كه از جود تو زارند و نوان

بند ديگر

اندر آن موقف كز جنبش ابطال رحال * كوه آهن را افتد به مفاصل زلزال كوهها هر سو صرصر تك و آهن‌پيكر * شيرها هر سو رويين‌تن و زوبين‌چنگال چرخ اگر اختر ريزد به جبال و به قفار * ابر اگر زيبق بارد به وهاد و به تلال مىنمايد بجز اندر پر خود قواد * مىنپايد بجز اندر سر تيغ ابطال چون ز ممكن تو به ناورد برانگيزى رخش * بنپايند دليران چو ز مهدى دجال جر كيوان تو چون گردد جرارهء تير * از غم پور به بهرام رسد مويهء زال از هراس تو و آغالش تيغ رخشاى * آسمان پوز زمين نالهء بخشا بخشاى

ايضا

هان صبا گرچه بود جان تو كيهان سخن * ليك نى بر در شاهى كه تنش جان سخن اندرين عرصه كه كيهانش سرايى است سپنج * گو تو را گوى فلك در خم چوگان سخن دست در جيب نكو پاى به دامن اولى * صولجان چون به كف فارس ميدان سخن تو در اين مرحله درويش تهيدستى هان * سفت مآزار پى سفتهء سلطان سخن به گر از رخنهء خود مور نبسرايد راز * در بساطى كه دهد ساز سليمان سخن ناقد رسته بصير اى ز بصيرت عاطل * با زر ناسره مگشا سر انبان سخن هين اگر مرد رهى شمع دعا روشن كن * وان دعا در صف مردانش به تن جوشن كن

ايضا

يا رب از بخت تو را دولت روزافزون باد * روزگارت ز مقادير قرون بيرون باد از لآل لب تو جامه‌دران خورشيد است * از نوال كف تو صيحه‌زنان سيحون باد دوست از برز تو هم‌راحلهء قارن شد * دشمن از گرز تو هم‌مرحلهء قارون باد رشحهء لعل تو را ديدهء در دريا شد * آتش روى تو را سينهء خور كانون باد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 875 | رضا قليخان هدايت