چون به فروردين آن خسرو افريدونفر * روى بيدا كند ار شير ژيان ناپيداى
داد فرمان كه در اين عرصهء مينو مانند * برفرازند يكى قصر خورنقآساى
پاسدارندهء ديهيم شهنشه عباس * پاك فرزند همايونش نه بل بنده راى
كرد بنياد چنين بارگه چرخ شكوه * ز امر فرخ پدر خويش نه بل بار خداى
منشى طبع صبا از پى تاريخش گفت * بود اين بارگه از فتحعلى شاه بهپاى
به خدنگى پى پرزو چو گوى دالشكر * ز حسامى پى فر زو چو يلى زنگزداى
روم در ولوله از همهمهء دردا درد * زنگ در زلزله از زمزمهء واياواى
از تركيبات آن جناب است كه در مدح نواب طهماسب ميرزا گفته
ويحك اى بخت همايون كه مرا بار از تو * ور چه در بارگهى كان به فلك يار از تو
بارگه نه فلكى و ملكى خورشيدش * كش به در ناصيهسا ثابت و سيار از تو
قصر جاهش كه بر پايهء آن چرخ قصير * نامهء رفعت گردون را قصار از تو
دل خلق دوجهان گو همه از آهن و روى * كرمش را به خم طرهء طرار از تو
هركجا قافلهء پرتو خورشيد روان * نامش آن قافله را قافلهسالار از تو
شاهطهماسب كه نوباوهء دولتشاه است * كش نيا آمده شاهنشه قاجار از تو
گفتم اورنگ كى و افسر جم را ز كه فر * كش قدر روى بياسود و قضا دست به سر
بند ديگر
گر نسيمى ز دمت باد سحر برگيرد * به شميمى دم شمامهء عنبر گيرد
از كف ماشطه عنبر ره نسرين سپرد * از تف غاليه آتش دل مجمر گيرد
تا مگر در كنف كف تو آسوده شود * يا مگر از شرف نام تو زيور گيرد
كان ز كه صيحهزنان روى به دريا آرد * در زيم رقصكنان جاى در آذر گيرد
قدمت در ره زوار به رامش پويد * كرمت دامن احرار به معبر گيرد
همچو رنجور كه هنجار مسيحا سپرد * همچو درويش كه دامان توانگر گيرد
آن مهندس كه به ميزان خرد برسنجد * هرچه در عالم كن سنگ به گوهر گيرد