تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 873

مساهمون:

ص٨٧٣
چون به فروردين آن خسرو افريدون‌فر * روى بيدا كند ار شير ژيان ناپيداى داد فرمان كه در اين عرصهء مينو مانند * برفرازند يكى قصر خورنق‌آساى پاس‌دارندهء ديهيم شهنشه عباس * پاك فرزند همايونش نه بل بنده راى كرد بنياد چنين بارگه چرخ شكوه * ز امر فرخ پدر خويش نه بل بار خداى منشى طبع صبا از پى تاريخش گفت * بود اين بارگه از فتحعلى شاه به‌پاى به خدنگى پى پرزو چو گوى دال‌شكر * ز حسامى پى فر زو چو يلى زنگ‌زداى روم در ولوله از همهمهء دردا درد * زنگ در زلزله از زمزمهء واياواى

از تركيبات آن جناب است كه در مدح نواب طهماسب ميرزا گفته

ويحك اى بخت همايون كه مرا بار از تو * ور چه در بارگهى كان به فلك يار از تو بارگه نه فلكى و ملكى خورشيدش * كش به در ناصيه‌سا ثابت و سيار از تو قصر جاهش كه بر پايهء آن چرخ قصير * نامهء رفعت گردون را قصار از تو دل خلق دوجهان گو همه از آهن و روى * كرمش را به خم طرهء طرار از تو هركجا قافلهء پرتو خورشيد روان * نامش آن قافله را قافله‌سالار از تو شاه‌طهماسب كه نوباوهء دولتشاه است * كش نيا آمده شاهنشه قاجار از تو گفتم اورنگ كى و افسر جم را ز كه فر * كش قدر روى بياسود و قضا دست به سر

بند ديگر

گر نسيمى ز دمت باد سحر برگيرد * به شميمى دم شمامهء عنبر گيرد از كف ماشطه عنبر ره نسرين سپرد * از تف غاليه آتش دل مجمر گيرد تا مگر در كنف كف تو آسوده شود * يا مگر از شرف نام تو زيور گيرد كان ز كه صيحه‌زنان روى به دريا آرد * در زيم رقص‌كنان جاى در آذر گيرد قدمت در ره زوار به رامش پويد * كرمت دامن احرار به معبر گيرد همچو رنجور كه هنجار مسيحا سپرد * همچو درويش كه دامان توانگر گيرد آن مهندس كه به ميزان خرد برسنجد * هرچه در عالم كن سنگ به گوهر گيرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 873 | رضا قليخان هدايت