تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 870

مساهمون:

ص٨٧٠
چون به قلب آرد آن نام كه قلاب سخن * آسمانيست كش اجرام چو پروين رخشان دور آن پروين بر چرخ همه كاهش تن * سير اين پروين در دهر همه رامش جان پادشاهيست پرستندهء فرمان‌بر خويش * ز آنش بستوده به فرمان مهين كيهانبان گرچه بر سبعهء الوان ملوكش قدرت * ليك قانع به جوى اينت همايون سلطان رنگ رويش ز چه از موى جوان‌آور پير * نقش پايش ز چه از زيب رخ‌آراى جوان

در مدح خاقان جنت مكان فتحعلى شاه طاب ثراه

تبارك اللّه از اين روزگار نغز همايون * كه روز بر كه و مه مىرود خجسته و ميمون ستاره گريد و مؤيد ز شرم ملك ملك‌شه * زمانه خندد و گويد به طنز آل فريقون زمان ز نام مهى كش خدم به خوى سياوش * زمين ز كام شهى كش حشم به فر فريدون به مشك مهر و به بان وفا معطر و بويا * به شير مجد و به شهد كرم مخمر و معجون خدايگان سلاطين دهر فتحعلى شه * كه آفتاب ملوك است و ظل قادر بىچون به دشتش اندر لشكر چو موج و پهنهء دريا * به چرخش اندر اختر چو ريگ و عرصهء هامون تن زمانه ز گردونش در سنابك تنين * سر ستاره ز تركانش در علاقهء تركون

در صفت بنا و عمارت سلطانى

اى بلندايوان زرين اى همايون بارگاه * از تو مينا زد زمين بر آسمان ماهى به ماه سايه‌ات پوشيده بر جسم فلك نيلىپرند * شمسه‌ات بنهاده بر فرق زحل زرين‌كلاه گر حضيضت برترى جويد به اوج لامكان * عرش و كرسى را به خاك آستان دارد گواه تا كنندش خشت زرين تو اين زرينه خشت * هر سحر خود را دهد عرض از پس اين بارگاه چون به نوميدى كشد اميد او هر شامگه * خويشتن را سرنگون زين غم درانداز به چاه

و له ايضا

عيد است و بر دربار شه‌ميران پى بار آمده * شاهان گردون بارگه دربان دربار آمده بزم طرب انگيخته جان با طرب آميخته * لؤلؤ به خرمن ريخته گوهر به خروار آمده