شرنگ حميرى اژدر شرار خلرى مجمر * صهيل زابلى ارغون نواى كابلى ارغن
سنان تهمتن در چشمشان مژگان تهمينه * غريو اهرمن در گوششان آهنگ اورامن
به كام اندر شرنگ مهلك تنينشان شكر * به مغز اندر مخاط منتن خنزيرشان چندن
همان عفريت پتياره به بر شرب و به سر شاره * به رخ چون سنگ پاخاره به تن چون كوه ريم آهن
تو اى خسرو به طوس اندر شدى از رويشان آگه * كه گشتند انجمن مر جنگ را از ايسر و ايمن
ز پى خوارزمشه ماندى و زى كابل خدا راندى * قضاسان با قدر مايه سپاهى برزده دامن
ز گرد ديو پرّنده ز خون شير درّنده * هوا گردونى از قطران زمين دريايى از روين
از آنسو چهلهزار اهريمن آهن سلب برزين * كه غاب شيرشان بازار و غال غولشان برزن
از اين سو شش هزار آوردجو در كينه آهنجان * ولى سالاركانشان را سمن خار حريرىتن
به سنجابى بر نازكصباشان آرشىناوك * به سيمابى تن روشنسمنشان قارنىجوشن
ز ناوكها دلى در خون سپه اندر سپهشان دل * به جوشنها دلى پنهان جهان اندر جهانشان تن
همه لشكر بپيچيدند از آن ديوان آشفته * كشفسان گردنان را در گريبانها همه گردن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 867
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٦٧