تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧
شرنگ حميرى اژدر شرار خلرى مجمر * صهيل زابلى ارغون نواى كابلى ارغن سنان تهمتن در چشمشان مژگان تهمينه * غريو اهرمن در گوششان آهنگ اورامن به كام اندر شرنگ مهلك تنينشان شكر * به مغز اندر مخاط منتن خنزيرشان چندن همان عفريت پتياره به بر شرب و به سر شاره * به رخ چون سنگ پاخاره به تن چون كوه ريم آهن تو اى خسرو به طوس اندر شدى از رويشان آگه * كه گشتند انجمن مر جنگ را از ايسر و ايمن ز پى خوارزم‌شه ماندى و زى كابل خدا راندى * قضاسان با قدر مايه سپاهى برزده دامن ز گرد ديو پرّنده ز خون شير درّنده * هوا گردونى از قطران زمين دريايى از روين از آن‌سو چهل‌هزار اهريمن آهن سلب برزين * كه غاب شيرشان بازار و غال غولشان برزن از اين سو شش هزار آوردجو در كينه آهن‌جان * ولى سالاركانشان را سمن خار حريرىتن به سنجابى بر نازك‌صباشان آرشىناوك * به سيمابى تن روشن‌سمنشان قارنىجوشن ز ناوكها دلى در خون سپه اندر سپه‌شان دل * به جوشنها دلى پنهان جهان اندر جهانشان تن همه لشكر بپيچيدند از آن ديوان آشفته * كشف‌سان گردنان را در گريبانها همه گردن