سپاهت انجمن گشتند و گشتى جانستان ز آنان * چو در صحراى توران از گرازان پىگسل بيژن
ز اژدرهاى كفر اوبار آن شمشير دينپرور * ز كافر درفكندى تا هرى آن كافران را تن
فزون از شش هزار آن كافران در شورشان عطشان * ز تنشان داد تف خور چراغ مرگ را روغن
تو با فيروزى و نصرت چميدى سوى شاهنشه * به سيمين بازوان اندر گرفتت سيمگونگردن
سه دولت اسپرى كردى به دو بازوى زورآور * كه بادت از پدر اين دولت جاويد پاداشن
ازينپس شاد و مأمون باش كاندر ششجهت نبود * بجز زنهارت اين اهريمنان را جاودان مأمن
بلى نبود رهايى كوهه را در كوه و در هامون * بجز در جوف مينا ز آتش داناى دودافكن
در لغز به اسم مورچه گفته
چيست آن هيكل تنينشكر پيلتوان * كه ز انديشهء آن شير ژيان است نوان
نى خطا گفتم زيراكه به نسبت آمد * هم به ده پايه فزون نيرويش از پيل دمان
گاه آزرم ده جم به سؤال و به نوان * گاه يارى ده خاتم به دمار و به دمان
گاه بر سيرت ماران به زمين دخمه گزين * گاه بر صورت مرغان به هوا بالفشان
بندها بر تن دشت از پى اين سلسلهوار * چاكها در دل كوه از دم آن زلزلهسان
عكسش آرايش آن هندوى كج كآمد راست * بر چه بر سيرت بهرام و به صورت كيوان
نامش انباز بدان جوهرنامى كه بود * روى دانايان ز انبازى آن زى نادان
گرچه نيمينش بود همكفهء هفت اختر * با دو جو سنگ ولى آمده همكفه بدان
صبر و حنظل را چون يار زهى شكر و قند * قير و قطران را چون يار خهى عنبر و بان