در آن هنگامهء هايل كه بدريد اهرمن را دل * تو را جز چار نى مرد از پرستاران به پيرامن
كه ناگه كابلى پتيارهيى با جيشى از ديوان * به آهنگ تو آهنخاى ديوان رانده از مكمن
زمين چون تنگ كرد آن آسمان كينه با خسرو * چو دودى تيره بر بادى به كف در آتش روشن
همىكوشيد تا راند به تركت آبگون آتش * كزان افراخت بر گردونگرايان بارهات گردن
بزد پولاد خارا در بدان ارغون آهن سم * كه شد چاكش لب و خاكش ز خون بيجادهگون معدن
تو بادافراه را بر ترك رانديش آتشين آبى * بدان قدرت كت آمد آفرين از قادر ذو المن
كز آن بازوى زورآور شد آن شمشير خارا در * ز تنگ بارهء مسكين به سنگ خارهاش مسكن
به خونخواهيش تنينتن گوى راندى به كين ابرش * كه آمد آسمان بر ساعد نيروش اورنجن
براندى بر ميانش باز آن پولاد آهندر * كش افشاندى به كام جان نخستين درد نيلىدن
يلى ديگر هم از كابل به توش و تن گو زابل * به برگ هستى شيران چو باد آذر و بهمن
تكاور راند و راندى باز بر نقش پرندآور * چو آن آذرفشان برق يمان بر آذرى بهمن
گسستى پى از آن اهريمنان چون رشتهء درزى * جهان كردى بدان بدگوهران چون ديدهء درزن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 868
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٦٨