در ذكر فتوح خراسان و مدح حكمران آن سامان نواب شجاع السلطنه گويد
بسى مر آسمان را اختران سيمگون جوشن * دلى ز آنان يكى دارد زمين و آسمان روشن
سپهر سلطنت را تير بس روشنگهر اختر * دلى دارد جهان روشن يكى در تيرهگون جوشن
حسن شاه بهادر آنكه در دريا و در هامون * نهنگآويز و گردانگيز و پيلانداز و شيراوژن
دلش دريايى از رادى در اين جوشند آبشخور * تنش كيهانى از مردى در اين پيروزه پيراهن
قوى يك قوم چون قارن چو بدهد مخزن قارون * قرين يك قوم با قارون چو پوشد جوشن قارن
چو آن بهرام از ايوان چمد زى تير و زى كيوان * گرانچرخ سبك از جان سبكخاك گران از تن
به گردون گفتم اى دوار چندى روى در راحت * به اختر گفتم اى سيار لختى پاى در دامن
همالش را كمر بستى ببند اين باد و اين چنبر * نظيرش را قدم سودى بساى اين آب و اين هاون
عروس ملك را در سر هواى آستان او * اگر در حجلهء دارا و گر در پردهء بهمن
بلى هرچند شيرين را نوآيين منظر خسرو * ولى از دل رود كى نقش ارمانيش كز ارمن
پى يارى گروهى رانده زى خوارزم و زى كابل * به عزم رزم تو خاور مهان چون جادوى جوزن
به كام هريكى كش دست خوش پتيارهء جادو * به گوش هر تنى كش پايمرد اهريمن ريمن