بىتو ايوان شهنشه فلكى بىبرجيس * بىتو مشكوى جهانبان چمنى بىنسرين
جيش او بىقد تو كوكبهء بىرايت * عيش او بىدم تو زمزمهء بىرامين
بىتو از اشك همالانت زمين لعلآكند * بىتو از آه قرينانت فلك قيرآگين
روز از شوق رخت چشم همه بر خورشيد * شب به ياد سخنت راز همه با پروين
حوزهء رامششان كز تو چو گلزار ارم * روضهء عشرتشان كز تو چو فردوس برين
گشته بىروى تو چون گلشن بىنسترون * مانده بىفر تو چون بهمن بىفروردين
بيخ و بنيادش آمادهء زلزال و خلل * در و ديوارش آبستن ولوال و انين
ايضا در لغز و مدح حضرت خاقان مغفور صاحبقران
چيست آن حقهء زمردگون * كه به لؤلوئى تر بود مشحون
بوالعجب حقهيى كه پنهان است * در درونش هزار مهر فزون
بر تنش زخم خنجر قارن * به دلش درّ مخزن قارون
روى مصدور ازو طبرخون رنگ * چون كنى با طبرزدش معجون
گستراند به عهد فروردين * دشت را فرشهاى سقلاطون
بوالعجب خلقتى بود كه بود * گاه طوطى و گاه بوقلمون
بخردان را كند عصارهء آن * آگه از سر الجنون فنون
در دل اوست گنج كيخسرو * بر سر اوست چتر افريدون
صدفى پرلئالى منضود * مخزنى پرجواهر مكنون
نه صدف ليك پر بود چو صدف * ز ابر نيسان به گوهر مكنون
دل آن از تراكم اختر * همچو راه مجره بر گردون
اخترش در ستارهگون حله * حلهاش در سپهرگون اكسون
لب آن رازدار چون ليلى * دل آن چاكچاك چون مجنون
آن چو ماهى يونس است و بود * سينهاش جايگاه صد ذو النون
هست افزون ز چار حرف يكى * وين عجب كز سه حرف نيست برون
كرده چون خصم خسرو آفاق * دور گيتى و گردش گردون