تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
بىتو ايوان شهنشه فلكى بىبرجيس * بىتو مشكوى جهانبان چمنى بىنسرين جيش او بىقد تو كوكبهء بىرايت * عيش او بىدم تو زمزمهء بىرامين بىتو از اشك همالانت زمين لعل‌آكند * بىتو از آه قرينانت فلك قيرآگين روز از شوق رخت چشم همه بر خورشيد * شب به ياد سخنت راز همه با پروين حوزهء رامششان كز تو چو گلزار ارم * روضهء عشرتشان كز تو چو فردوس برين گشته بىروى تو چون گلشن بىنسترون * مانده بىفر تو چون بهمن بىفروردين بيخ و بنيادش آمادهء زلزال و خلل * در و ديوارش آبستن ولوال و انين

ايضا در لغز و مدح حضرت خاقان مغفور صاحبقران

چيست آن حقهء زمردگون * كه به لؤلوئى تر بود مشحون بوالعجب حقه‌يى كه پنهان است * در درونش هزار مهر فزون بر تنش زخم خنجر قارن * به دلش درّ مخزن قارون روى مصدور ازو طبرخون رنگ * چون كنى با طبرزدش معجون گستراند به عهد فروردين * دشت را فرشهاى سقلاطون بوالعجب خلقتى بود كه بود * گاه طوطى و گاه بوقلمون بخردان را كند عصارهء آن * آگه از سر الجنون فنون در دل اوست گنج كيخسرو * بر سر اوست چتر افريدون صدفى پرلئالى منضود * مخزنى پرجواهر مكنون نه صدف ليك پر بود چو صدف * ز ابر نيسان به گوهر مكنون دل آن از تراكم اختر * همچو راه مجره بر گردون اخترش در ستاره‌گون حله * حله‌اش در سپهرگون اكسون لب آن رازدار چون ليلى * دل آن چاك‌چاك چون مجنون آن چو ماهى يونس است و بود * سينه‌اش جايگاه صد ذو النون هست افزون ز چار حرف يكى * وين عجب كز سه حرف نيست برون كرده چون خصم خسرو آفاق * دور گيتى و گردش گردون