سوزد روان شير ژيان آتشين پرند * درد دوال پيل دمان آبگون دوال
شمشير تابناك به تنهاى درعپوش * پيكان آبدار به دلهاى كينسگال
چون روشن اختريست كه در كلهء غمام * چون سرخ اخگريست كه در تودهء زگال
در صفت بهار و مدح شهريار گويد
به روى سبزهء نورسته طارم نسرين * چو اختران منور به نيلگون طارم
چو آذر ار نشد آزار از چه آذرگون * به باغ و راغ نگارد هزار گونه صنم
شراب درغمى ار نيست در قنينهء ابر * چراست نالهء رعدش ترانهء درغم
ز جمرهجمره كشيده چو باربد آهنگ * ز نال نال برآورده چون نكيسا دم
ز شوق نغمهء گويندگان صلصل و سار * نمانده رنج صمم در صماخ جذر اصم
نه جز غزالهء نرگس به جويبار سقيم * نه جز كلالهء سنبل به جويبار دژم
فراز مسند گلبن نشسته گل چو خديو * چنار و سرو و صنوبر ستاده همچو خدم
زبان گشاده عنادل به مدحتش از شاخ * گهى به نغمهء زير و گهى به نالهء بم
چو بذلهاى دلاويز جانفزاى صبا * به مدح فتحعلى شاه داور اعظم
در مدح خسرو مغفور صاحبقران فتحعلى شاه خاقان
كيستم من آن گنهكار آن نيايش گسترم * كز گنهكارى سزد گر جان بسوزد داورم
بر درش عفو گنهبخشاى و لطف جرمپوش * واى بر من گر نبودندى معين و ياورم
تيغ سلطانم ز خونريزى و عريانى چه باك * بر بدانديشان كنون گردد نمايان جوهرم
آن شهنشاهى كه زيبد گر بگويد از جلال * داور عرشآستان داراى انجم لشكرم
جود خورشيد است و من در جوهر آن پرتوم * عدل گردون است و من بر گردش آن محورم
در جهانم از جهانبان علت . . . و فساد * ذاتم اين را مظهر است و ذات آن را مظهرم
هم سزد گر تيغ او گويد كه در ترويج دين * لوحش اللّه آيتى از ذو الفقار حيدرم
گوهر دريافشان كز درفشان درياى رزم * بحر مرجان موج خيزد از شبهگون گوهرم
اين اثر دارم ز بازوى شهنشه ور نه من * آهن زنگار خوردى درخور خاكسترم