تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
سوزد روان شير ژيان آتشين پرند * درد دوال پيل دمان آبگون دوال شمشير تابناك به تنهاى درع‌پوش * پيكان آبدار به دلهاى كين‌سگال چون روشن اختريست كه در كلهء غمام * چون سرخ اخگريست كه در تودهء زگال

در صفت بهار و مدح شهريار گويد

به روى سبزهء نورسته طارم نسرين * چو اختران منور به نيلگون طارم چو آذر ار نشد آزار از چه آذرگون * به باغ و راغ نگارد هزار گونه صنم شراب درغمى ار نيست در قنينهء ابر * چراست نالهء رعدش ترانهء درغم ز جمره‌جمره كشيده چو باربد آهنگ * ز نال نال برآورده چون نكيسا دم ز شوق نغمهء گويندگان صلصل و سار * نمانده رنج صمم در صماخ جذر اصم نه جز غزالهء نرگس به جويبار سقيم * نه جز كلالهء سنبل به جويبار دژم فراز مسند گلبن نشسته گل چو خديو * چنار و سرو و صنوبر ستاده همچو خدم زبان گشاده عنادل به مدحتش از شاخ * گهى به نغمهء زير و گهى به نالهء بم چو بذلهاى دلاويز جانفزاى صبا * به مدح فتحعلى شاه داور اعظم

در مدح خسرو مغفور صاحبقران فتحعلى شاه خاقان

كيستم من آن گنهكار آن نيايش گسترم * كز گنهكارى سزد گر جان بسوزد داورم بر درش عفو گنه‌بخشاى و لطف جرم‌پوش * واى بر من گر نبودندى معين و ياورم تيغ سلطانم ز خونريزى و عريانى چه باك * بر بدانديشان كنون گردد نمايان جوهرم آن شهنشاهى كه زيبد گر بگويد از جلال * داور عرش‌آستان داراى انجم لشكرم جود خورشيد است و من در جوهر آن پرتوم * عدل گردون است و من بر گردش آن محورم در جهانم از جهانبان علت . . . و فساد * ذاتم اين را مظهر است و ذات آن را مظهرم هم سزد گر تيغ او گويد كه در ترويج دين * لوحش اللّه آيتى از ذو الفقار حيدرم گوهر دريافشان كز درفشان درياى رزم * بحر مرجان موج خيزد از شبه‌گون گوهرم اين اثر دارم ز بازوى شهنشه ور نه من * آهن زنگار خوردى درخور خاكسترم