و له ايضا
خصم شه را چون ميان بر قصد جان بست آسمان * تيغ خونآشام خور زان بر ميان بست آسمان
سينهاش را تا كند آماجگاه حادثات * زه ز خط استوا زان بر كمان بست آسمان
روز كين كز آسمانسا كرد گردان در زمين * پردهء كحلى به رخسار زمان بست آسمان
در بن مو ختليان نيلگون را از عرق * راست پندارى كه نيل و عسقلان بست آسمان
در سنانش تارك مهراج و راى افراخت بخت * از كمندش گردن چيپال و خان بست آسمان
در تهنيت نوروز سلطانى و تاريخ جلوس حضرت خاقانى فتحعلى شاه
دو آفتاب كز آن تازه شد زمين و زمان * يكى به كاخ حمل شد يكى به گاه كيان
يكى چراغ شبستان عيسى مريم * يكى فروغ تجلى موسى عمران
هم از مآثر آن شاخ پرگل و نسرين * هم از مكارم اين كاخ پردر و مرجان
غنى ز تربيت اين مدام سايل بحر * فقير از كرم آن هميشه خازن كان
جهانگشاى خديوى كه خسروان بستند * به پيشگاه جلالش چو پيشكار ميان
ز فضل و حشمت او محو كرده سير سپهر * ز عدل و رحمت او درنبشته دور زمان
صفيحههاى مرسم به رسم اسكندر * صحيفههاى موسم به اسم نوشروان
فروغ آتش تيغش به ديدهء ابطال * خيال آب حسامش به سينهء شجعان
عيان چو شعلهء نيران به لجهء دريا * نهان چو لجهء دريا به شعلهء نيران
به حكم نافذش آراستند تختى را * كه چون سپهر به خورشيد شد فروغافشان
به چرخ و عرش و به كان و به مهر چون نبود * چگونه نسبت اين تخت گوهرين بتوان
به چرخ رفعت عرش و به عرش كوكب چرخ * به كان اشعهء مهر و به مهر گوهر كان