خطاف رفت نيارد چو برق شد خاطف * سيال پاى ندارد چو سيل شد سيال
ز بيم خنجرت اى صفدر نهنگآويز * ز سهم ناوكت اى حيدر پلنگ جدال
كشند رخت نهنگان به قعرهاى بحار * كنند جاى پلنگان به بقعههاى جبال
چنان به نعرهء خنگ تو آرزومندم * كه روزهدار به ديدار غرهء شوال
فغان كه گشته ز روباهبازى اين چرخ * كنام شير ژيان جاى دمنهء محتال
نهفته روى ز كيهان ز بيم جان مهدى * نهاده گام به ايوان به كام دل دجال
در صفت قحط خراسان و مأمور شدن به آن سامان و مراجعت و ستايش خاقان مغفور فتحعلى شاه
به روزگار بلندآسمان جاه و جلال * كه باد جاه و جلالش مصون ز عين كمال
دريغ گشت چو ابر سياه پستان را * سفيد شير ظل از كام طفلكان ظلال
به قاطنين خراسان ز قحط خون حرام * به حكم شرع ز بيم هلاك شير حلال
شكستهحالىشان را به صدهزار درست * ز زر ده دهى از گنج خسرو بذال
به يك اشارت جانبخش موميايى داد * زهى عظيم كرامت زهى بزرگ نوال
از آن به گاه دى از رى روان رهى با گنج * بهسوى ملك خراسان ز خسرو مفضال
دلم ز بعد مسالك چو گاه از صرصر * تنم ز قرب مهالك چو كوه از زلزال
به قصد جان مسافر چو كرد گاه نبرد * به سفك خون مجاور چو ترك وقت جدال
ز ابر گنبد خضرا به قيرگون خفتان * ز برف تودهء غبرا به سيمگون سربال
همىسپردم و ديدم به ره نشيب و فراز * همىگذشتم و ماندم ز پى قفا و جبال