در صفت عمارت و مدح خسرو منصور نايبالسلطنهء مغفور عباس ميرزا گويد
زهى اى كاخ ملائكخدم عرشاساس * خهى اى قصر همايون پى گردونكرياس
در تو بىپرده ز هر پرده عيان گشته بتى * رشك تركان ختا غيرت خوبان اياس
لعبتان تو ز بس مايل ديدار همند * ديدگانشان برى از خواب و مبرا ز نعاس
آسمانى تو و خورشيد جهانافروزت * آفتاب فلك دولت و شوكت عباس
ماه مهرافسر گردونفر سيارهسرير * شاه يوسف رخ موسى كف عيسىانفاس
شهريارا يكى از زمرهء احباب مدام * هست از رشك منش وسوسهها از وسواس
من درين فكر كه آرم پى ضعفش لؤلؤ * او درين ذكر كه سايد پى قتلم الماس
من در انديشه كه زريش فشانم در كيس * او به تدبير كه زهريم رساند در كاس
گر بگويد چو تو در نظم سخن استادم * راست است اين سخن اينك قلم اينك قرطاس
ور سرايد كه چرا نيست ز شعرم خطرى * چه كنم شاه سخندان بود و شعرشناس
طبع را لطف خدا داده ضرور آمد و بس * نكتهسنجى نه به ترتيب اداتست و اساس
نيست نحاس كس از مطرقه داند همهكس * سبز دارد بن دندان ضواحك نحاس
گرچه آن لعبت چين آورد اين سخرهء زنگ * هر دو را خوانده ولى برده و مولى نحاس
خسروان گوش برآراسته ز آويزهء لعل * كودكان قرطه درآويخته نيز از گيلاس
كودك از سوزن مادر چو بسازد پيكان * چه غم ار بيلك آرش كندش نيز قياس
نتوان گفت پيمبر نتوان خواند نبى * نفس هر طفل كه پرورده شد از حيض و نفاس
عيسى آن است كه آرد به برش مريم مهد * موسى آن است كه ريزد به سرش آسيه آس
نيل بر روى منفخ ندهد فايدهاى * نيك حذاق شناسند سمن را ز آماس
و له
تختى از سنگ برآراست شه عرش اورنگ * كه ز غيرت زده بر سينهء نه گردون سنگ
كرده چون قبه بر آن تعبيه ز امر خسرو * هر طرف تيشهء فرهاد دو صد شاهد شنگ
بامدادان همه را دستهء ريحان بر دست * شامگاهان همه را شمع فروزان در چنگ
پلهاش آمده بر صورت پيچان اژدر * كز نهيبش فسرد اژدر پيچان در هنگ