تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
پر كلاه تاجوران رازگو به مهر * جر كمان تيرزنان زهره‌در به تير بر سيرت خرد فلكى عقل را عقال * بر صورت بشر ملكى ملك را بشير عباس شاه غازى كآمد به روزگار * برنادل ملوك ز بخت جوانش پير گر با زمانه پنجه زند سنگى و سبو * گر از ستاره كينه كشد مويى و خمير هندىخسك به پاك پيش تبتى و بر * رومىسفن به بزم برش عبقرى حرير سستيش نى به جنبش اگر دهر سخت‌كوش * كنديش نى به چالش اگر كوه تندهير شورد بدان چنان كه به تورنگ جره باز * جوشد بدين چنان كه به نخچير شرزه‌شير آن ريزد از نهيبش چون لاله از سموم * اين سوزد از حسامش چون ژاله در سعير خواهد سپهر خون سروشان خود هدر * چون از حمام بام جلالش يكى مدير

در مدح شاهزادهء شجاع السلطنه حسنعلى ميرزا گويد

كنون بايد به مرز قيروان اى داور دانا * كنون بايد به دشت خاوران اى خسرو خاور يكى لشكر برآرايى به باغ و راغ و دشت و كه * يكى آذر برافروزى به بر و بحر و خشك و تر به رامح‌بازى رمح و به كيوان گوشهء كيوان * به گردون پرده‌گر گرد و باختر پرده‌در اختر مر آن فرزند شيراوژن نمايى خستهء گوران * ز گوران بىخردتر هركه را جز اين سخن باور مگر اين نى همان ضرغام پيل‌انداز شيراوژن * كه چنگالش همه ژوبين و دندانش همه خنجر مگر اين نى همان فرزند كيهان‌سوز شاهنشه * كه شاهان جهان را نام او بر كشت جان آذر مگر اين نى همان خورشيد كيهان‌سوز رزم‌آرا * كه تيغ شاهرش از آفتاب خاورى اشهر