تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 840

مساهمون:

ص٨٤٠
به فال نيك سرودم همى كه پرهماى * نتيجه مىندهد در زمانه جز افسر پيم به پويه همىساز جوى از گردون * سرم به پايه همى راز گوى با اختر همه فسانه‌ام از رايهاى ملك‌آرا * همه ترانه‌ام از گنجهاى بادآور گهى به كاخ رهم كاين تويى يكى سنجار * گهى فراخ برم كاين منم يكى سنجر كله نهادم و سر در دهادهء ديهيم * قلم فكندم و كف در كشاكش خنجر گهى به باره‌سرايان ز مرز قسطنطين * گهى به دشنه‌گرايان به ياد كالنجر گهى براى كه رانم كجا به صلح رسول * گهى به فكر كه تازم كه را به كين لشكر غلامكى كه مرا بود پويه‌پوى رسيد * كه هين پذيره شو اى خواجه از وثاق به در برون شدم ز وثاق و دوان شدم به شتاب * نه پاى از سر آگه نه سر ز پا به خبر ز آستان ملكزاده پيشكارى راد * خجسته‌سيرت و فرخنده‌راى و نيك‌اختر نخست صبحك اللّه به روى او خواندم * كه هان ز كه به كجا تا چه جا چه خير و چه شر چه گفت گفت كه اى آفتاب عز و علا * چه گفت گفت كه اى آسمان فضل و هنر بلندپايهء افضالت آسمان‌پيماى * كلاه گوشهء اقبالت آفتاب سپر دلت ز نور جهانگير چون طليعهء صبح * دمت به فيض روان‌بخش چون نسيم سحر به فر و زيب يكى انجمن چو باغ بهشت * ز شاهزاده حسن ديده زينت و زيور به كاخ اندر صد آفتاب نورافشان * به دشت اندر صد آسمان پراختر شعاع گوهرشان گنجهاى بادآور * فروغ اخترشان نيزه‌هاى جوشن در تو نيز بايد در آن پس از ستايش شاه * شوى ز درّ درى نكته‌سنج و مدحت‌گر چو گاه شام در اين انجمن مشاطهء صنع * گشود برقع اين لعبتان سيمين‌بر همىنهفت ز اطراف حقهء كافور * همىفشاند به اكناف طبلهء عنبر به انجمن شدم از آستان تعالى اللّه * يكى بهشت و در آن صد بهشت از جان در چه انجمن چو يكى آسمان پرز نجوم * چه انجمن چو يكى آسمان پرز زهر همه سلالهء عقل و همه خلاصهء فضل * همه نتيجهء قدر و همه لطيفهء فر ركابشان چو گران‌گنج روزگار هبا * عنانشان چو سبك‌خون كاينات هدر چو كلك ابرى و در وى شهاب هر معنى * چو تيغ بحرى و در وى نهنگ هر جوهر