چو آن بگريد خندد به مادران فرزند * چو اين بخندد گريد به زادگان مادر
در مدح خاقان مغفور و فتوحات خراسان گويد
منت خداى را كه به پيروزى و ظفر * پيروز شاه غازى بازآمد از سفر
با عزم او جبال جنيبتكش شمال * با طبع او بحار ملامت برشمر
راند چو سوى معركه بهرام و آسمان * گيرد چو راه ناحيه خورشيد و باختر
دندان به شير شرزه و امضاش با قضا * مخلب به باز جره و ايماش با قدر
پيرار سوى تركان پويان به خاك تور * جادو نهاد ديوى از مرز كاشغر
لشكر كشيد خسرو غازى به رزم روس * وان بدنهاد را بنياورد در شمر
با صدهزار مرد چو كيهان مردخوار * بر صدهزار ديو چو مرغان تيزپر
با رخت نيلجنبش و با تخت پيلپاى * با برز شيرصولت و با گرز گاوسر
آن اهرمن به تور ز تركان فريفت دل * وان ديوخو به ريو ز آنان بتافت سر
لشكر به مرز ايران آورد زان گروه * غارت به بوم گرگان افكند زان حشر
ز ايران گوان لشكر كيخسرو زمان * راندند پير و برنا چون پور زال زر
گفتى كه مىبرايد از مرغزار تيغ * گفتى كه مىببارد از آسمان تبر
البرز آهنين تن از برز بر و بحر * جيحون بسدين موج از گرز جوى و جر
كز زرد تو ز چرخى چهر آمدش زرير * وز چارپر خدنگى چاك آمدش جگر
يك قوم را غنيمت شد تا به ايروان * يك قوم را هزيمت شد تا به كاشمر
شد كار نيز از در داراى شيردل * گرگى به مرز گرگان با جاه و با خطر
بر اعتقاد خائن و بر منظر امين * بر سيرت بهيمه و بر صورت بشر
بىآب چشم خيره ز آزرم كرد دور * ناپاك جان تيره به قطران نهفت در
برگاشت دل ز مهر چنان برگزيده خوى * برتافت رخ ز خاك چنان فرخجسته در
چون جم شنيد كز گهر با نگار خويش * پروردهاى بتافت ز پروردگار سر
فرمان چنان نگاشت به سادات سالخورد * كان چار را كه كشت ز مرگ آورند بر
بر تيرهجانش ز امر بهشتى سرشت شاه * دوزخفروز هر شررى از دل حجر