تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 841

مساهمون:

ص٨٤١
چو آن بگريد خندد به مادران فرزند * چو اين بخندد گريد به زادگان مادر

در مدح خاقان مغفور و فتوحات خراسان گويد

منت خداى را كه به پيروزى و ظفر * پيروز شاه غازى بازآمد از سفر با عزم او جبال جنيبت‌كش شمال * با طبع او بحار ملامت برشمر راند چو سوى معركه بهرام و آسمان * گيرد چو راه ناحيه خورشيد و باختر دندان به شير شرزه و امضاش با قضا * مخلب به باز جره و ايماش با قدر پيرار سوى تركان پويان به خاك تور * جادو نهاد ديوى از مرز كاشغر لشكر كشيد خسرو غازى به رزم روس * وان بدنهاد را بنياورد در شمر با صدهزار مرد چو كيهان مردخوار * بر صدهزار ديو چو مرغان تيزپر با رخت نيل‌جنبش و با تخت پيل‌پاى * با برز شيرصولت و با گرز گاوسر آن اهرمن به تور ز تركان فريفت دل * وان ديوخو به ريو ز آنان بتافت سر لشكر به مرز ايران آورد زان گروه * غارت به بوم گرگان افكند زان حشر ز ايران گوان لشكر كيخسرو زمان * راندند پير و برنا چون پور زال زر گفتى كه مىبرايد از مرغزار تيغ * گفتى كه مىببارد از آسمان تبر البرز آهنين تن از برز بر و بحر * جيحون بسدين موج از گرز جوى و جر كز زرد تو ز چرخى چهر آمدش زرير * وز چارپر خدنگى چاك آمدش جگر يك قوم را غنيمت شد تا به ايروان * يك قوم را هزيمت شد تا به كاشمر شد كار نيز از در داراى شيردل * گرگى به مرز گرگان با جاه و با خطر بر اعتقاد خائن و بر منظر امين * بر سيرت بهيمه و بر صورت بشر بىآب چشم خيره ز آزرم كرد دور * ناپاك جان تيره به قطران نهفت در برگاشت دل ز مهر چنان برگزيده خوى * برتافت رخ ز خاك چنان فرخجسته در چون جم شنيد كز گهر با نگار خويش * پرورده‌اى بتافت ز پروردگار سر فرمان چنان نگاشت به سادات سالخورد * كان چار را كه كشت ز مرگ آورند بر بر تيره‌جانش ز امر بهشتى سرشت شاه * دوزخ‌فروز هر شررى از دل حجر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 841 | رضا قليخان هدايت