تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
راندند با كسانش مسلسل به جيش شاه * از خنك گوهرين‌زين واژون به لاشه خر هر مور گرزه‌مارى بر جانش تن‌گزاى * هر موى اژدهايى بر تنش جان‌شكر كامد يكى نوند ز خاور خدا نوان * كاى شاه آسمان‌خطر آفتاب‌فر خاور مهان شدند ز خاور خدا دژم * برگاشتند روى و برافراشتند سر آن بوم و بركش ايمن موران رخنه‌پوى * آشفته شد ز فتنهء ماران رخنه‌گر چون شه شنيد جنبشى آورد به آستين * كاسپهبدى دلاور بىبوك و بىمگر لشكر كشيد و آخت به خاور مه درفش * گفتى كه آفتاب برآمد ز باختر و آنان شدند چون گلهء گور انجمن * راندند خيرخير به آهنگ شير نر افكند جر و جوى به دلهاى پردلان * بهرام پوز كيوان چون گشت بانگ جر در حمله‌اى به بخت شهنشاه روزگار * از شش هزار مرد مبارز نماند اثر كيخسرو سپه‌شكن افراسياب‌وار * با لشكرى برون ز قياس و فزون ز مر رومىسفن به پيكرشان عبقرى حرير * هندىخسك به مقدمشان تبتى و بر كوبيد كوه و دشت به آهنگ خاوران * با لشكرى چنين ملك آفتاب‌فر فرمان شد از نخست كه لشكر خداى پار * بندد به جنگ لشكر خاورزمين كمر خم داد پيش خسرو گيتى ستون سيم * بوسيد خاك و چست برآمد به زين زر لشكر كشيد و ملك گشاد و ملوك بست * وز جان بدسگال سيه كرد ماه و خور از تيغ سرفشان ز اوداج سركشان * صحراى خاور آمد درياى باختر

در مدح خسرو غازى منصور نايب‌السلطنه مغفور

هان اى معسكر ملك آسمان سرير * دارم يكى نويد روان‌بخش دلپذير نك خاك پهنهء تو برآرد به چرخ سر * نك آب عرصهء تو درآرد به شهد شير هم آسمان تلال تو را عكسى از چمن * هم آسكون وهاد تو را نقشى از غدير هم مه به ساحت چمنت برگى از سمن * هم خور به دامن دمنت شاخى از زرير دراعهء بهشت پراكنده آن بخار * لوزينهء سپهر در آغشته اين به سير هم باد مشك‌بيز تو دلالهء بهشت * هم گرد سرمه‌ساى تو شمامهء عبير
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 842 | رضا قليخان هدايت