تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
زان سپس تا به ابد بنگرى از آن دو ملك * فلك خويش فراز و ملك خويش فرود اى جوان‌بخت مر اين پير سخندان‌پرور * كه ز پالاون تن گوهر جانتان پالود شعر من چون شرر و خاطر من آهن و سنگ * سخن سختهء ناساختگان سوخته پود آنكه انباز فروردين من آيد به سخن * به خداونديش استاد ابيورد ستود من چو او نيز فروميرم و ميران دانند * زشت و زيباى سخن‌مان سپس ما به عهود پاى بر تارك برجيس نهادى ز شرف * كوختى رودكى ار بزم مرا يكره رود شاخ شاخ است ولى بر ندهد شاخ گوزن * گر مرادت بر جانبخش بجو شاخ مرود گنج بىرنجم مقدار ندانندم از آن * قدرم آن روز شناسند كه گردم مفقود

در ستايش حضرت خاقان خلدآشيان مغفور

نكتهء توحيد كز اول مدلل كرده‌اند * از بقاى ذات بىمثلى ممثل كرده‌اند خسرو عالىگهر كز فطرتش بايد دويى * اولين گوهر كه نامش عقل اول كرده‌اند كس نظير گوهرش در مخزن فطرت نيافت * اين گهر آورده و آن مخزن مقفل كرده‌اند اين زوايد را كه از تكميل او پيراستند * مايهء ماهيت تكميل كمل كرده‌اند شد مفصل شرح مدحش ثبت اوراق سپهر * راستى بايد بسى تفصيل مجمل كرده‌اند از معانى بيانش نكته‌اى آمد پديد * مختصر شرحى كه نام آن مطول كرده‌اند بحر دانى چيست مصروعى ز بحر خاطرش * كف به لب آورده از موجش مسلسل كرده‌اند دست جودش گر نيامد واهب ارزاق خلق * از چه رزق خلق را بر وى محول كرده‌اند رامح و رامح‌شكار آمد سزد گر بر سما * نام رامح را بدل اكنون به اعزل كرده‌اند يا عطارد چون هلال او قران سازد به قوس * درع گردون گويى از ثوب مهلهل كرده‌اند طاير تيرش كند با مرغ دلها در جدال * آنچه با دراج و تيهو صقر و اجدل كرده‌اند دفتر مردى به اسم او معنون ديده‌اند * صفحهء رادى به رسم او مسجل كرده‌اند چون به ايوان زرفشان دستش مصور ديده‌اند * چون به ميدان جان شكر رمحش مشكل كرده‌اند گنج قارون را مماثل با زر كل خوانده‌اند * رمح قارن را مقارن با شل شل كرده‌اند