زان سپس تا به ابد بنگرى از آن دو ملك * فلك خويش فراز و ملك خويش فرود
اى جوانبخت مر اين پير سخندانپرور * كه ز پالاون تن گوهر جانتان پالود
شعر من چون شرر و خاطر من آهن و سنگ * سخن سختهء ناساختگان سوخته پود
آنكه انباز فروردين من آيد به سخن * به خداونديش استاد ابيورد ستود
من چو او نيز فروميرم و ميران دانند * زشت و زيباى سخنمان سپس ما به عهود
پاى بر تارك برجيس نهادى ز شرف * كوختى رودكى ار بزم مرا يكره رود
شاخ شاخ است ولى بر ندهد شاخ گوزن * گر مرادت بر جانبخش بجو شاخ مرود
گنج بىرنجم مقدار ندانندم از آن * قدرم آن روز شناسند كه گردم مفقود
در ستايش حضرت خاقان خلدآشيان مغفور
نكتهء توحيد كز اول مدلل كردهاند * از بقاى ذات بىمثلى ممثل كردهاند
خسرو عالىگهر كز فطرتش بايد دويى * اولين گوهر كه نامش عقل اول كردهاند
كس نظير گوهرش در مخزن فطرت نيافت * اين گهر آورده و آن مخزن مقفل كردهاند
اين زوايد را كه از تكميل او پيراستند * مايهء ماهيت تكميل كمل كردهاند
شد مفصل شرح مدحش ثبت اوراق سپهر * راستى بايد بسى تفصيل مجمل كردهاند
از معانى بيانش نكتهاى آمد پديد * مختصر شرحى كه نام آن مطول كردهاند
بحر دانى چيست مصروعى ز بحر خاطرش * كف به لب آورده از موجش مسلسل كردهاند
دست جودش گر نيامد واهب ارزاق خلق * از چه رزق خلق را بر وى محول كردهاند
رامح و رامحشكار آمد سزد گر بر سما * نام رامح را بدل اكنون به اعزل كردهاند
يا عطارد چون هلال او قران سازد به قوس * درع گردون گويى از ثوب مهلهل كردهاند
طاير تيرش كند با مرغ دلها در جدال * آنچه با دراج و تيهو صقر و اجدل كردهاند
دفتر مردى به اسم او معنون ديدهاند * صفحهء رادى به رسم او مسجل كردهاند
چون به ايوان زرفشان دستش مصور ديدهاند * چون به ميدان جان شكر رمحش مشكل كردهاند
گنج قارون را مماثل با زر كل خواندهاند * رمح قارن را مقارن با شل شل كردهاند