چو گاه ملكگشايى به زير ران آرى * چو مهر ختلى گردونتك هلال ركاب
ز بيم مهره زدم افكنند و ناب از دم * چو مار گرزه به غار و چو شير شرزه به غاب
ز خون نايژهها در كئوس سر مى صاف * چنان كه بادهء گلگون در آبگينه ركاب
ز برق تيغ دل پردلان ز كال كنى * كننده گردهء گردان بر آن ركاب كباب
همه به دستفشانى و پاىكوبى در * دلاوران به ستام و تكاوران به تكاب
بود به ديدهء مردان لشكر تو به رزم * فحول جيش عدو چون كواعب اتراب
ز خون خصم يكى ژرف يم برانگيزى * كه هفت قبهء گردون بران رود چو حباب
در صفت رمح و مدح خاقان مغفور گويد
آنچه مارى است كه بر سينهء خصمش گذراست * خيزرانپيكر و آهندم و فولادسر است
گه دمش بر كمر گاو زمين زوبين است * گه سرش بر جگر شير فلك نيشتر است
عجبى نيست به خونخوارى اگر سنگدل است * گوهران چو برآورده ز صلب حجر است
قامتش كامده رونقشكن سرو سهى * نونهالى است كه آرايش باغ ظفر است
گرچه پيوسته خورد آب ز سرچشمهء دل * ليك همواره ز سرهاى سران تاجور است
لاغر و زرد بود پيكر آن چون عشاق * گرچه چون غمزهء دلدوز بتان پردهدر است
افعى گنج نوال است ولى روز نبرد * كه قرارش به كف خسرو فرخسير است
جمنشان فتحعلى شاه شهنشاه جهان * كه سكندردل و دارادر و جمشيدفر است