تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 833

مساهمون:

ص٨٣٣
چو گاه ملك‌گشايى به زير ران آرى * چو مهر ختلى گردون‌تك هلال ركاب ز بيم مهره زدم افكنند و ناب از دم * چو مار گرزه به غار و چو شير شرزه به غاب ز خون نايژه‌ها در كئوس سر مى صاف * چنان كه بادهء گلگون در آبگينه ركاب ز برق تيغ دل پردلان ز كال كنى * كننده گردهء گردان بر آن ركاب كباب همه به دست‌فشانى و پاىكوبى در * دلاوران به ستام و تكاوران به تكاب بود به ديدهء مردان لشكر تو به رزم * فحول جيش عدو چون كواعب اتراب ز خون خصم يكى ژرف يم برانگيزى * كه هفت قبهء گردون بران رود چو حباب

در صفت رمح و مدح خاقان مغفور گويد

آنچه مارى است كه بر سينهء خصمش گذراست * خيزران‌پيكر و آهن‌دم و فولادسر است گه دمش بر كمر گاو زمين زوبين است * گه سرش بر جگر شير فلك نيشتر است عجبى نيست به خونخوارى اگر سنگدل است * گوهران چو برآورده ز صلب حجر است قامتش كامده رونق‌شكن سرو سهى * نونهالى است كه آرايش باغ ظفر است گرچه پيوسته خورد آب ز سرچشمهء دل * ليك همواره ز سرهاى سران تاجور است لاغر و زرد بود پيكر آن چون عشاق * گرچه چون غمزهء دل‌دوز بتان پرده‌در است افعى گنج نوال است ولى روز نبرد * كه قرارش به كف خسرو فرخ‌سير است جم‌نشان فتحعلى شاه شهنشاه جهان * كه سكندردل و دارادر و جمشيدفر است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 833 | رضا قليخان هدايت