تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
لامكان صدر و فلك‌قدر و ملك‌اورنگ است * آفتاب‌آيت و مه‌رايت و انجم‌حشر است دوش از داد تو با پير خرد كردم ياد * گفت اين قصه در اقصاى جهان مشتهر است كآفتاب از طرفى با رخ افروخته گفت * كاين شهنشاه ستم‌پيشه و بيدادگر است لعلهايى كه به صد خون جگر پروردم * كه هنوزم دل از آن غرقه به خون جگر است به يكى لحظه دهد دست كرم‌گستر او * به گدايى و نگويد كه گهر يا حجر است كان و دريا دو گواهند در اين داوريم * كز جفايش لب كان خشك و رخ بحر تر است

در مدح خسرو مغفور نايب‌السلطنه عباس ميرزا

امروز اگر تاج‌ورى ملك‌ستان است * فرزند جوان‌بخت شهنشاه جهان است عباس شه آن كز ملكان تاج‌ربايست * عباس شه آن كز همگان باج‌ستان است آن خسرو غازى كه پى ملت تازى * نه در غم رنج تن و آسايش جان است گاه از تف خاكش دم چون تافته گاز است * گاه از دم بادش رخ چون آژده‌سان است هم‌پله گهى در كين با مار شكنج است * همسنگ گهى بر زين با شير ژيان است پويان به غزا اندر گر كوفته جسم است * تازان به جهاد اندر گر كوفته جان است در گوش غريو سپهش بربط و چنگ است * در مغز غبار سپهش عنبر و بان است در نيل كفش جوهرى از آتش و آب است * كالماس زمرد تن بيجاده‌فشان است مريخ زحل شكلى در حوت و ز سهمش * خورشيد به نظارهء حوت از يرقان است بر پيكرش اندام همه آورد نيام است * بر گوهرش افسون بدانديش فسان است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 834 | رضا قليخان هدايت