لامكان صدر و فلكقدر و ملكاورنگ است * آفتابآيت و مهرايت و انجمحشر است
دوش از داد تو با پير خرد كردم ياد * گفت اين قصه در اقصاى جهان مشتهر است
كآفتاب از طرفى با رخ افروخته گفت * كاين شهنشاه ستمپيشه و بيدادگر است
لعلهايى كه به صد خون جگر پروردم * كه هنوزم دل از آن غرقه به خون جگر است
به يكى لحظه دهد دست كرمگستر او * به گدايى و نگويد كه گهر يا حجر است
كان و دريا دو گواهند در اين داوريم * كز جفايش لب كان خشك و رخ بحر تر است
در مدح خسرو مغفور نايبالسلطنه عباس ميرزا
امروز اگر تاجورى ملكستان است * فرزند جوانبخت شهنشاه جهان است
عباس شه آن كز ملكان تاجربايست * عباس شه آن كز همگان باجستان است
آن خسرو غازى كه پى ملت تازى * نه در غم رنج تن و آسايش جان است
گاه از تف خاكش دم چون تافته گاز است * گاه از دم بادش رخ چون آژدهسان است
همپله گهى در كين با مار شكنج است * همسنگ گهى بر زين با شير ژيان است
پويان به غزا اندر گر كوفته جسم است * تازان به جهاد اندر گر كوفته جان است
در گوش غريو سپهش بربط و چنگ است * در مغز غبار سپهش عنبر و بان است
در نيل كفش جوهرى از آتش و آب است * كالماس زمرد تن بيجادهفشان است
مريخ زحل شكلى در حوت و ز سهمش * خورشيد به نظارهء حوت از يرقان است
بر پيكرش اندام همه آورد نيام است * بر گوهرش افسون بدانديش فسان است