تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 828

مساهمون:

ص٨٢٨

در ستايش خاقان مغفور صاحبقران فتحعلى شاه گويد

بناز اى تخت اسكندر ببال اى مسند دارا * كه شد اسكندر ديگر به دارايى سريرآرا زمان را شاه دريادل زمين را خسرو عادل * زمان بر عهد او مايل زمين بر مهد او شيدا براى بذل و بزم وى درآيد هر بهار و دى * مى از تاك و شكر از نى گل از خار و زر از خارا به تخت آسمان رختش بر اوج آسمان تختش * برست از آسمان بختش كه آن پير است و اين برنا فنا از قهر تو ظاهر بهاء از روى تو باهر * سخا از طبع تو ساير حيا از روى تو پيدا يكى چون شعله از آذر يكى چون لمعه از اختر * يكى چون نفحه از عنبر يكى چون نشئه از صهبا پس از داراى ديرينه به رمح و ناجخ كينه * دريدى خصم را سينه شكستى چرخ را اعضا به روزى كز سنان نشتر رسد بر ديدهء اختر * ز جوش جيش گردد بر بسان موج‌زن دريا ز گرد گرد شير اوژن ز خون مرد پيل‌افكن * هوا در گرتهء ادكن زمين در حلهء حمرا كند از خون عيان جيحون رسد بر ذروهء گردون * صيال مرد در هامون صهيل باره در بيدا بر اين زنگارگون ايوان گدازى پيكر كيوان * ز نوك ناوك پران ز سهم صارم برا به بازوى يلى ضارب يلان با پردلى هارب * شوند انجم بلى غارب چو گرد جلوه‌گر بيضا