در ستايش خاقان مغفور صاحبقران فتحعلى شاه گويد
بناز اى تخت اسكندر ببال اى مسند دارا * كه شد اسكندر ديگر به دارايى سريرآرا
زمان را شاه دريادل زمين را خسرو عادل * زمان بر عهد او مايل زمين بر مهد او شيدا
براى بذل و بزم وى درآيد هر بهار و دى * مى از تاك و شكر از نى گل از خار و زر از خارا
به تخت آسمان رختش بر اوج آسمان تختش * برست از آسمان بختش كه آن پير است و اين برنا
فنا از قهر تو ظاهر بهاء از روى تو باهر * سخا از طبع تو ساير حيا از روى تو پيدا
يكى چون شعله از آذر يكى چون لمعه از اختر * يكى چون نفحه از عنبر يكى چون نشئه از صهبا
پس از داراى ديرينه به رمح و ناجخ كينه * دريدى خصم را سينه شكستى چرخ را اعضا
به روزى كز سنان نشتر رسد بر ديدهء اختر * ز جوش جيش گردد بر بسان موجزن دريا
ز گرد گرد شير اوژن ز خون مرد پيلافكن * هوا در گرتهء ادكن زمين در حلهء حمرا
كند از خون عيان جيحون رسد بر ذروهء گردون * صيال مرد در هامون صهيل باره در بيدا
بر اين زنگارگون ايوان گدازى پيكر كيوان * ز نوك ناوك پران ز سهم صارم برا
به بازوى يلى ضارب يلان با پردلى هارب * شوند انجم بلى غارب چو گرد جلوهگر بيضا