خامه و انگشت تو در چشم اصحاب ذكا * فكرت و انديشهء تو نزد ارباب فطن
دست موسى را عصا و گنج قارون را كليد * بام گردون را كمند و چاه كنعان را رسن
شايد از رشك نم كلكت كه آب زندگى است * زيبد از شرم دم گرمت كه جان بخشد به تن
بهر خضر الياس در ظلمات اگر سازد حنوط * بهر عيسى در فلك ادريس اگر دوزد كفن
در مدح سيد احمد هاتف اصفهانى و ذم اطباى زمان گفته
يارم از در درآمد از يارى * اين به خواب است يا به بيدارى
بر خلاف گذشته گفتى عذر * مهربانيش بر ستمكارى
به رغم غمزههاى گوشهء چشم * خندهء كنج لب به غمخوارى
دو لب او ز باده عنابى * دو رخ او ز غازه گلنارى
در يكى از دو زلف او پيدا * دل كه عمرى است بوده متوارى
قصد مىكرد و ساغرى دو كشيد * تا به مستى كشيد هشيارى
فرصتى جستم و به دل گفتم * كاى ز ياران گزيده بيزارى
در كجا روز مىكشد به شبت * در كجا شب به روز مىآرى
گفت گاهى اگر برون نكشد * طرهء اين مرا به طرارى
جاى دارم به حضرتى كه بود * چون فلك در بلندمقدارى
حضرت هاتف آنكه خاك درش * مىدهد رشك مشك تاتارى
اى كه شايد ز شوق مقدم تو * تن مسيحا دهد به بيمارى
گو به انبازى تو لاف زنند * مشتى از سفلگان بازارى
جلوهگر در حلل جمادى چند * ليكن از حليهء هنر عارى
كينهور چون يلان قفچاقى * عشوهگر چون بتان فرخارى