دهن جام را گرفته كزاز * گلوى شيشه را گرفته خناق
ممتلى نيست گر ز ابر كفت * بحر را از حباب چيست فواق
مه مگر روز كرد از تو فراز * شب مگر مهر جست از تو اباق
كز كلف روى آن گرفت بهق * وز شفق يافت چشم اين شرناق
بوديت خصم بىنصيب از رزق * گر نبودى تو قاسم الارزاق
پادشاها منم كه عمرى بود * به ثناى تو خامهام مشتاق
تا شد اين نظم ز انورى مذكور * در حضور يگانهء آفاق
ترجمان زبان وحى آذر * آن صفى صفوت خليل اخلاق
كرد در نظم آن مرا مأمور * از ره رتبهام نه از اشفاق
گفتم او از كجا و من ز كجا * پيش شهرى چه دم زند رستاق
شاهد طبع او بر كمل * زادهء فكر من بر حذاق
آن بود رشك حورى و غلمان * اين بود ننگ زنگى و غلماق
ناگزير است بهر طفل رضيع * تا شود سروقد و سيمينساق
نرم و نازك پرندههاى حرير * چرب و شيرين كليچههاى رقاق
زادهء طبع نيز تا سازد * گاه زابل مقام و گاه عراق
بايد از لفظ دلكشش كسوت * شايد از معنى خوشش انفاق
من بىبهره از هنر را نيست * بهره جز دق ز فكرهاى دقاق
گر بود پارهء جگر فرزند * هست پروردنش به مفلس شاق
گفت آرى ولى دل از فرزند * نكند كس ز خشيت املاق
سر نيارستمش ز حكم كشيد * كه خلاف آمدى ز رسم وفاق
استعانت به مدح تو جستم * تا بياراستم بدان اوراق
زادهء طبع من كه غير از تو * از كسش نيست آرزوى صداق
شد تو را نامزد چو بگزيند * ديگرى بر تو باشد از من عاق
باد تا عيش و غصه مىزايد * از سپهر مشعبد زراق
دوستت را ز عيش شيرينكام * دشمنت را ز غصه تلخمذاق
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 822
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٢٢