تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
دهن جام را گرفته كزاز * گلوى شيشه را گرفته خناق ممتلى نيست گر ز ابر كفت * بحر را از حباب چيست فواق مه مگر روز كرد از تو فراز * شب مگر مهر جست از تو اباق كز كلف روى آن گرفت بهق * وز شفق يافت چشم اين شرناق بوديت خصم بىنصيب از رزق * گر نبودى تو قاسم الارزاق پادشاها منم كه عمرى بود * به ثناى تو خامه‌ام مشتاق تا شد اين نظم ز انورى مذكور * در حضور يگانهء آفاق ترجمان زبان وحى آذر * آن صفى صفوت خليل اخلاق كرد در نظم آن مرا مأمور * از ره رتبه‌ام نه از اشفاق گفتم او از كجا و من ز كجا * پيش شهرى چه دم زند رستاق شاهد طبع او بر كمل * زادهء فكر من بر حذاق آن بود رشك حورى و غلمان * اين بود ننگ زنگى و غلماق ناگزير است بهر طفل رضيع * تا شود سروقد و سيمين‌ساق نرم و نازك پرنده‌هاى حرير * چرب و شيرين كليچه‌هاى رقاق زادهء طبع نيز تا سازد * گاه زابل مقام و گاه عراق بايد از لفظ دلكشش كسوت * شايد از معنى خوشش انفاق من بىبهره از هنر را نيست * بهره جز دق ز فكرهاى دقاق گر بود پارهء جگر فرزند * هست پروردنش به مفلس شاق گفت آرى ولى دل از فرزند * نكند كس ز خشيت املاق سر نيارستمش ز حكم كشيد * كه خلاف آمدى ز رسم وفاق استعانت به مدح تو جستم * تا بياراستم بدان اوراق زادهء طبع من كه غير از تو * از كسش نيست آرزوى صداق شد تو را نامزد چو بگزيند * ديگرى بر تو باشد از من عاق باد تا عيش و غصه مىزايد * از سپهر مشعبد زراق دوستت را ز عيش شيرين‌كام * دشمنت را ز غصه تلخ‌مذاق