تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
شاد آن بالغدو و الآصال * اين غمين بالعشى و الاشراق

در لغز به اسم قلم و مدح ممدوح گفته

چيست آن مرغى كه دارد دو زبان در يك‌دهن * گاه دمسازيش آيين گاه غمازيش فن هركه را دمساز بر دلخواه او سازد نوا * هركه را غماز رسوا سازدش در انجمن گاهى از عاشق بر معشوق آيد در حديث * گاه از معشوق باشد پيش عاشق در سخن چون ز عاشق راز گويد عندليبى بانواست * چون ز جانان باز گويد طوطى شكرشكن همچو غواصان شناورگاه در بحر حبش * چون غزالان گاه مشك‌افشان به صحراى ختن چون عطارد از مجازح مىكند كسب مزاح * گر به سعدى متصل شد ور به نحسى مقترن هست تا هستش مقام و هست تا هستش مكان * دست اصحاب ذكا و شصت ارباب فطن باز بازوى فريدون هدهد بام سبا * طوطى صحراى هند و قمرى شاخ سمن هست تا باشد به نان ابلهان او را مقام * هست تا باشد به نان احمقان او را وطن تختهء نمرود و كركس گردن ضحاك و مار * كلبهء دباغ و زاغ و جلد مردار و زغن بيضه‌هاى گوهرين آرد چو طاوس سپهر * آشيان وقتى كه گيرد در كف فخر ز من