من خود به دعا دست برآورده كه ناگاه * زد دست مبارك قدمى حلقه به در بر
در دست يكى نامه چو شمامهء پرويز * آكنده به مشك طرى و عنبر تر بر
گفتم كه مگر نكهت يوسف ره كنعان * گم كرد و گذر كرد بدين تيره بصر بر
يا سايه به ويرانهء ما هدهدى افكند * كز دست سليمان بودش تاج به سر بر
يا راه غزال ختن افتاده بدين دشت * كايد همه ره نافهء تر تا به كمر بر
يا كرده ز نام من بىنام و نشان ياد * كلك گهرافشان به كف فخر بشر بر
نقش رقمش باصره دادست به كوران * صيت قلمش سامعه بخشوده به كر بر
صد بار فروخواندمش از شوق سراپاى * هربار دلى خوشترم آمد به نظر بر
ز انداختن مهر نيا در چه بيژن * ز آوردن پيراهن يوسف به پدر بر
نوك قلمش مشك به كافور سرشته است * كافور به زير اندر و مشكش به زبر بر
چون افسر كاووس مكلل به لآلى * چون ساغر جمشيد مرصع به درر بر
در مدح امام همام على بن موسى الرضا عليهما السلام
چون شد به تخت عاج خرامان خديو روس * افتاد شاه زنگ ز اورنگ آبنوس
هر هفت كرده باز ز نيرنگ زال چرخ * شد جلوهگر ز حجلهء خاور عروس روس
گفتم به عقل گرچه كشد اين عروس را * بيرون ز پرده هر سحر اين زال چاپلوس
گفتا براى آنكه نهد هر صباح روى * بر درگهى كه تافته از شمسهاش شموس
آرامگاه سرور دين مشهد رضا * كانجا كنند فخر ملائك به خاك بوس
مولاى هشتمين كه ز يمن حريم او * بر چرخ هفتمين فكند سايه خاك طوس
گردنده آسمان نه كه از راى تو ظلال * تابنده اختران نه كه از روى تو عكوس
كى در دماغ آدم مىيافت عطسه راه * از خاك درگه تو نمىيافت گر عطوس
گر نفس قدسى تو نمىبود مدعا * ابدان نيافتندى پيرايه از نفوس
اسكندرت به درگه و دارا در آستان * آن چاكرى است ترسا وين بندهاى مجوس
روز وغا كه تابد چون برق روى تيغ * هنگام كين كه نالد چون رعد ناى . . .
روى دلاوران همه را گونهء زرير * چهر بهادران همه را رنگ سندروس